https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/154603
شناسه خبر: 154603
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۰۴
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
قبل از اینکه خبر شهادت ایشان را بدهند شبی او را درخواب دیدم که با همان لباس پاسداری بود . به من گفت : آمده ام تا برای همیشه با تو خداحافظی کنم . همانطور درخواب جبهه را دیدم. هیچ کس غیر از من و او آنجا نبود . همه جا را بوی باروت گرفته بود من به شدت گریه می کردم او نیز گریه می کرد و می گفت : که باید صبور باشم و از بچه ها بخوبی مراقبت کنم من از او می خواستم که ما را تنها نگذارد ولی او گفت : برادرها مرا صدا می کند باید بروم . بچه ها به کمک من نیاز دارند گفت : امیدوارم در قیامت یکدیگر را ببینم در خواب دیدم که او صدمه دیده و به یک طرف افتاده و مشغول شهادتین بود من عمیقاً گریه می کردم و آنقدر فریاد زدم که ازخواب پریدم . به اطرافم نگاه کردم وقت نماز صبح بود تا چند دقیقه نمی توانستم بلند شوم و بایستم دلهره ی عجیبی داشتم از خدا خواستم که خدایا نگهدار رزمندگان اسلام باشد آنها را به سلامت به خانواده هایشان بازگردان. نمازم را خواندم و خودم تلقین کردم که فقط یک خواب است . ساعت 7 دلم طاقت نیاورد فوراً بیرون رفتم و به مسئول تیپ 21 امام رضا (ع) زنگ زدم و با برادر غفوریان صحبت کردم و جویای حال همسرم شدم ایشان با خونسردی تمام گفتند : حالشان خوب است و اینکه دیروز تماس تلفنی با هم داشتند از ایشان خواستم که باز هم به خط مقدم تلفن بزند و از حال ایشان بپرسند . بعد از یکی دو ساعت دوباره زنگ زدم برادر غفوریان گفتند : حال همسر شما خوب است ودو یا سه روز دیگر باز می گردد . از ایشان تشکر کردم و خوشحال و راضی به منزل برگشتم ولی هنوز ته دلم نگران بودم بعد از چند روز سه تن از برادران سپاه به منزل ما آمدند و وقتی دیدند که ما منتظر و چشم براه آمدن آقای عظیمی هستیم واقعیت را به ما نگفتند برایمان دو سه گالن نفت هم آورده بودند بعد از خالی کردن گالنها ی نفت رفتند . فردای آن روز ماشین سپاه و عده ای از برادران آمدند برادر غفوریان خبر شهادت ایشان را به ما دادند . همانجا مات و متحیر بودم همان خواب جلوی چشمم آمد و تا مدتی هیچ صدایی را نمی شنیدم پاهایم به لرزه افتاد و دیگر تاب ایستادن نداشتم از ما خواستند که فردا صبح برای رفتن به معراج و دیدن جسد او آماده شویم. ایشان در کربلای 5 منطقه شلمچه در تاریخ 29/2/65 بر اثر اصابت ترکش خمپاره به قلب و سر و گردن به درجه رفیع شهادت نائل گشته بود . وقتی به معراج رفتیم تا ظهر منتظر شدیم . نام او را اشتباهی روی تابوت نوشته بودند و گلمگانی . اذان ظهر از بلند گو ها پخش شد تصمیم برگشتن داشتیم یکی از برادران گفت : شاید اشتباه شد درب تابوتی که نوشته اند غلامعلی گلمکانی را باز کنید همین که در تابوت بازشد صورت نازنین او را غرق در خون دیدم خیلی سخت گذشت این آخرین دیدار بود .