https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/154617

شناسه خبر: 154617
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۰۴

خاطرات سیاسی

در دوران انقلاب یک روز که صدای تیراندازی به گوش می رسید و من در حال پختن نان بودم غلامعلی سراسیمه وارد شد دستهایش پر از خون بود لباسهایش پاره پاره شده بود . گفتم : مادر جان این چه وضعی است که تو داری ؟ گفت : چیزی نگو که کم مانده بود من هم شهید شوم . من و بچه های دیگر مثل موسی و آذینه جنسها را از فروشگاه ارتش خارج کردیم چون آنجا را آتش زده بودند این هم یک دفتر کلاسور است که برای نشانه آن آورده ام . به او گفتم : هر چه زودتر این دفتر را ببر و سر جایش بگذار او همین کار را کرد .‌