https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/154619
شناسه خبر: 154619
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۰۴
خواب و رویای دیگران در مورد شهید
من یک شب خواب دیدم که سوار یک اتوبوس شدم ، دقیقاً دو ماه بعد از شهادت ایشان بود ، داخل اتوبوسی بودم که از دل یک کویر بی آب و علف و گرم و سوزان رد می شد . زمانیکه از داخل این کویر اتوبوس حرکت می کرد متوجه شدم رانندة اتوبوس یک آدمی بسیار ترسناک و وحشتناک است . من خیلی ترسیدم حتی صبح که از خواب بیدار شدم تمام لبهایم زخم شده بود و از شدت ناراحتی بیدار شدم ، در عقب اتوبوس هم یک عده رزمنده بودند من هم کنار سید جعفر نشسته بودم . در ادامه راه به محل سر سبز و خرمی رسیدیم که نسیم خنک خاصی بر روی اتوبوس سایه افکنده بود و با تشنگی شدیدی که من داشتم در یک لحظه احساس کردم سیراب شدم ، رطوبت هوا باعث شد که حالت من عوض شود در اینجا اتوبوس نگهداشت دوباره به چهرة راننده نگاه کردم و دقیقاً چهرة راننده 180 درجه تغییر کرده بود و حتی چهرة راننده را به آن زیبایی که داشت من نمی توانم یک درصد زیبایی آنرا وصف کنم و یا نقاشی کنم ، در ادامه این قضیه دیدم این اتوبوس در یک محل زیبا نگه داشت و سید جعفر به عنوان اولین نفر با همان شال سبزی که همیشه دور گردنش می انداخت و همان پیشانی بند سبزی که همیشه دور سرش می بست و همیشه در منطقه پیشانی بند سبزی و شال سبز را همراه داشت ، با همان شال و پیشانی بند و لباس نظامی راه افتاد و به جلو رفت و راننده برگشت و به همة بچه هایی که نشسته بودند نگاه کرد ، خیلی از بچه ها بلند شدند و دنبال سید جعفر راه افتادند من هم آخرین نفر بلند شدم با آنها راه افتادم که پیاده شوم آنها پیاده شدند ولی من به محض اینکه پا در رکاب گذاشتم که پیاده شوم در بسته شد برگشتم به چهرة راننده نگاه کردم گفتم : آقا نوبت ما کی میشود ما هم می خواهیم پیاده بشویم دوباره دیدم که همان چهرة وحشتناک رانندة قبلی است سپس صورتم را بر گرداندم که برای آخرین بار بچه هایی که از هم جدا شدیم نگاهشان کنم دیدم پشت شیشه اتوبوس چیزی جز همان کویر گرم و سوزان نیست که با وحشت وترس از خواب بیدار شدم و تا مدتی بی اختیار گریه می کردم .