https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/154641
شناسه خبر: 154641
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۰۴
شجاعت و شهامت
وقتی که کربلای 5 صورت گرفت . ما را در بین گردانها تقسیم کردند . آقای عظیمی در قسمت طرح و برنامه کار می کرد . همینطور که از جاده می گذشتیم جاده از همه طرف مورد هجوم دشمن بود و با هر چه که دستشان می آمد جاده را می کوبیدند ، با توپ ، خمپاره ، دولول ، چهار لول و . . . ما باید با کمر خمیده و بعضی وقتها چهار دست و پا راه می رفتیم ، ناگهان لندرور عراقی را دیدم که بدنه اش مثل چلو صافی شده بود و به طرف ما می آمد . یکنفر هم پشت فرمان نشسته بود که چون هیکل تنومند و درشتی داشت بخوبی دیده می شد وقتی که بیشتر نزدیک آمد دیدم که آقای عظیمی است . گفت : محمود ! محمود بیا اینجا ! گفتم : چی شده ، گفت : اگر کاری نداری بیا تا یک تانک مزاحم را به تو نشان بدهم تا آنرا بزنی . گفتم : مرد حسابی نیروهای من برگردان هستند و من نباید آنها را تنها بگذارم . گفت : خیلی خوب شما برو ، یکی دیگر را پیدا می کنم . ایشان در این جاده رفت و آمد می کرد و برای نیروهای رزمنده مهمات تهیه می کرد .