https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/154730
شناسه خبر: 154730
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۰۶
خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از فاطمه نوروز جامی : شب سالگرد فرزند شهیدم محمدرضا در خانه نشسته بودم و ساعت تقریبا یک شب بود که خوابم برد در خواب دیدم که محمدرضا آمد و سه برگ کاغذ در دستش بود پرسیدم مادر این برگه ها چیست؟ برگه ها را به من نشان داد و گفت: این کاغذ فاصله ی من و شماست و یکی دیگر در مورد تظاهرات و راهپیمایی هاست و دیگری را به من نشان داد و گفت: ببین مادر این جا کجاست؟ وقتی نگاه کردم صحنه های روز قیامت بود و از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم که وضو بگیرم و نماز بخوانم وقتی به نماز ایستادم یک کبوتر سفید آمد و روی پنجره نشست نمازم را که خواندم آمد و بر روس شانه ام نشست او را گرفتم و گفتم نکند تو محمدرضایی خودش را از دستانم آزاد کرد و رفت و من با چشمانی گریان نظاره گر او شدم.