https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/155388
شناسه خبر: 155388
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۱۵
تدبیر نظامی و مدیریت
به روایت از محب الله حمیدزاده : در عملیات کربلای 5 بود که حالا ساعتش دقیقاً در ذهنم نیست ، به نزدیک خاکریز عراقی ها رسیده بودیم . شاید 35-40 متر تا پشت خاکریز عراقی ها فاصله داشتیم یک محلی بود که بسیار صعب العبور و در پشت یک تپه خیلی کوچکی قرار داشت حالا نمی دانم سنگر تانگ یا ماشین بود . در پشت آن خاکریز سی و یا چهل نفر از بچه ها سنگر گرفته بودند . جلو این خاکریز سیم خاردار بود و باید از این سیم های خار دار عبور می کردیم . و بعد حدود سی یا چهل متر تا خاکریز عراقی فاصله داشتیم ، تا به خاکریز شان برسیم . سه بار همراه هم از این سیمهای خاردار آن طرف رفتیم و از بس که تیر به طرف خاکریز ما می آمد ( چون عراقی ها هم می دانستند ما از این محل می خواهیم عبور کنیم ) اصلاً امکان نداشت وارد پشت این خاکریز شویم . سه بار با زحمت آن طرف رفتیم . چ.ن آتش زیاد یود برگشتیم . بعد ایشان آمد و یک طرحی را گفت : بچه ها که تیر بار دارند کلاش دارند هر چه دارند ، چون با آرپی چی هم نمی توانستند لشکر هایشان را خاموش بکنیم . گفت : که همه با هر سلامی که دارند شروع به تیر اندازی بکنند که دشمن به آن طرف مشغول شود و تا از این طرف عبور کنیم . آنها را به این شکل مشغول کرد و بعد رد شدیم و پشت سیم خاردار ها رفتیم ایشان خودش آر پی جی را گرفت و از همانجا خودش عراقی ها را زد و بعد گفت : بروید ، رفتیم دو یا سه نفر بودیم که پشت خاکریز رسیده بودیم . بعد گفت : بچه ها ا... اکبر را بلند بکنید و نارنجکها را پشت خاکریز بیندازید و بروید بچه ها همین کار را کردند : یک تیر بار پشت خاکریز کار می کرد ، گفت : که بزنید . با آر پی جی می زدیم و ساکت شد . بعد در ادامه راستای خاکریز جلو رفتیم . در بالای یک سنگر بود که پشت سرما را میزد و نیم دانستید ما ما پشت خاکریز هستیم . بعد گفتم : حسین این را نمی شود با آر پی جی بزنیم گفت که صبر کن الان یک کارش می کنیم و خودش از خاکریز بالا رفت و یواش نارنجک را داخل سنگر عراقی ها انداخت من خیلی دوست داشتم که لحظه به لحظه همراه حسین باشیم . چون این حرکت ها و این شجاعتش و ارتباطش با خدا در همان لحظات من را شیفته خودش کرده بود . بعد این سنگر هم دیگر خاموش شد . دیدم عراقی ها دارند فرار می کنند . گفتم : حسین بزنیم ، گفت : نه صب کن ببینم چه نقشه ای دارند و اینها رفتند در آخر خاکریز درختی بود شب هم بود و خوب دیده نمی شد و گفتم : پشت درخت رفتند بزنیم ؟ گفت : بزنید . به همان طرف درخت چند تا آر پی جی ها زدند و به سمت آخر خاکریز کشیدیم . من مهماتم تمام شده بود . گفتم : حسین مهماتم تمام شده بگیرم . (کمکها را هم در شب نمی دیدم) گفت : بگیر و بیا . من برای یک لحظه ای شاید یکی دو دقیقه از ایشان جدا شدم و از بچه ها جدا شدم . از بچه ها سئوال کردم و کمکهایم را صدا می زدم گفتند : که این ها نیستند چی می خواهی ؟ گفتم : مهمات می خواهم . یکی از بچه ها یک نارنجک به دستش بود . گفت : بگیر و یکی هم گفت : از کوله من آر پی جی بردار رو برو گرفتم و رفتم . به آخر خاکریز که رسیدم ، دیدم در پای آن درخت یک نفر دراز کشیده بود . بعد از خاکریز بالا رفتم که می خواستم وارد کانال عراقی ها بشوم یکی از بچه ها گفت : حسین مجروح شده گفتم : خوب حسین مجروح شد جمعش می کنند . بعد گفت : این آقایی هم که جلو بچه ها گفت : حسین مجروح شده گفتم : خوب حسین مجروح شده جمعش می کنند بعد گفت: ای آقایی هم که جلو ما هستند ، ما نمی دانیم عراقی هستند یا بچه های خودمان . گفتم : مگر شما همراه حسین نبود ؟ گفت : که چرا متوجه نشدیم . ما نفرهای اولی بودیم که وارد خاکریز شده بودیم . گفتم : پس یکی از فرمانده گردان سریعاً سئوال بکند ، از پشت خاکریز ، آیا قرار بوده از آن طرف از نیروهای خودمان ، نیرو باید تا اینکه تکلیف ما روشن شود . در همین گفتگو بودیم که خود ما را تیر زدند به نظرم عراقی بودند . همان آقایان تیر زدند و خود ما مجروح شدیم . حسین در همان پای درخت مجروح شده بود . بعد سئوال کردم گفتند : به اورژانس هم نرسیده است .