https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/155397

شناسه خبر: 155397
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۱۵

خاطرات سیاسی

به روایت از صغری عجم : اوّل انقلاب بچّه ها را سر جمع می کرد و در راهپیمایی شرکت می کرد و می گفت : اگر مادر شما و خواهر شما بگویند با مشت خالی نمی توان جنگید . بگویید : نه ، همانطور بجنگید و به فرمان رهبر راه روید و هر طور که رهبر دستور داده باید همانطوری برویم و شما مثلاً امشب الله اکبر است نترسید بلند شوید و اگر کسی بلند نمی شد در خانه اش می رفت و می گفت : امشب الله اکبر است . بعد یک صبحی یکی از فامیل ها گفت : صاحب الله اکبر کاری می خواهد کرد ما نمی گوئیم الله اکبر می خواهد برود رضا قلندر را از روی تخت پایین آورد این صاحب الله اکبر او را سرنگون خواهد کرد ما با آن کسی که حرف می زنیم او با ما همکاری خواهد کرد بعد یکی خبر آورد که بچّه هایت در طرح یا لبیک اسم خود را نوشته اند که تا آخر به فرمان رهبر باشند به او گفتم . گفت : مادر تو اگر خانه کاری داری انجام بده توبه حرفهای زنهای کوچه کار نداشته باش . تا وقتی که رهبر ما هرچه دستور بدهد به فرمان رهبریم . ما که نمی توانیم داخل بنشینیم که کشور ما هر جور می شود و مرا دلداری می داد و می گفت : خودت را آماده کن که می خواهیم راهپیمایی برویم . اصلاً نترسی که با مشت خالی می جنگیم . همسایه را نیز بگو . یک دفعه 9 محرّم بود که خیلی می ترسیدیم . گفت : همین دفعه نترسید که باید برویم ما به فرمان رهبر می رویم .