https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/155417
شناسه خبر: 155417
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۱۵
خواب و رویای شهید
به روایت از محمدرضا عجم : آخرین روزی که می خواستیم برویم داشتیم چادر ها را جمع کردیم و می خواستیم برویم دژ خرمشهر که شبش می خواستیم عملیات انجام دهیم حسین عجم آمد و صدایم زد و گفت فلانی بیا بعد گفتم بفرما؟ گفت: یک خوابی برایت دیده ام اول هر چه می گفتم: تعریف کن نمی گفت. گفتم: بگو از کشته شدن که بیشتر نیست ایشان فکر می کرد که اگر خواب را بگوید روحیه ما تضعیف می شود گفتم تعریف کن گفت اگر تعریف کنم تضعیف روحیه نشوی گفتم نه بابا بی خیال بعد تعریف کرد که یک خوابی دیدم دیشب برای تو گفتم: چه خوابی گفت دیدم که ماشین مرادعلی -مینی بوس - آمده کنار چادر ما و ایستاده ما سی نفر که از زیبد هستم بیست و نه نفر ما سوار شده آن وقت من در رکاب ماشین در را همچنان نیمه باز گذاشتم هر چه می گویم فلانی بیا سوار شو شما می گوئید نه بروید من نمی آیم خیلی منتظرز بودیم هر چه گفتیم بیا سوار شو که می خواهیم برویم زیبد می گفت تو سوار نشدی می گفت حواست را جمع کن که از این عملیات برنمی گردی بعد من گفتم بادمجان بم آفت ندارد گفتم حسین خودت هدایت را بگیر که این خواب برادر خودت است بعد ایشان یک خنده ای کرد و گفت نه بابا اینها برای ما نیست ما لیاقتش را نداریم.