https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/155420
شناسه خبر: 155420
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۱۵
خاطرات بعد از مجروحیت
به روایت از طاهره عجم : یک دفعه که مجروح شده بود یکی از دوستان حسین عجم به گناباد زنگ زده بود که ما در بیمارستان هستیم ما به مخابرات رفتیم و صحبت کردیم به ایشان گفتم من بیایم تهران احتیاج است؟ گفت اگر بیائید که خیلی دلم برای زینب تنگ شده است فردای آن روز به تهران رفتیم اول زنگ زدند گفتند پاهایش قطع شده است با خودم گفتم خدایا شکر وجودش زنده باشد عیب ندارد پاهایش هم که قطع شود عیب ندارد رفتیم تهران به منزل دائیم و با ایشان به بیمارستان رفتیم آنجا نمی گذاشتند که بچه ها را بالا ببریم وقتی رفتیم داخل اتاقش گفت ببین بازهم برگشتم زنده ام بعد گفتم خدا را شکر کنید که آمده اید گفت : می بینی تو را چقدر اذیت می کنم موقعی که زنگ زدم خیلی ناراحت شدی؟ گفتم :نه برای چه ناراحت البته ناراحتی که دارد اما من افتخار می کنم ان شا الله خوب می شود باز دوباره به جبهه می روی گفت ان شا الله .این دفعه که لیاقت شهادت را نداشتم شاید دفعه ها ی اینده لیاقت شهادت داشته باشم .پرسیدچرا زینب را نیاوردی؟ گفتم: عکسش را آوردم .همان عکسهای قبل این روز دیگر که ما به ملاقات رفتیم من ده روز آنجا ماندم. می رفتیم ملاقاتی تا 5 روز بچه را نمی گذاشتند که ببریم بالا ما را هم نمی گذاشتند که برویم پایین آن روز که مادرش آمد گفتیم هر جور است این را باید بیاوریم پایین حسین آقا را آوردیم گفت: خیلی دلم برای زینب تنگ شده است بعد با آسانسور اورا پایین آوردیم زینب را در بغل گرفت و بوسید گفت: از من نمی ترسی پایم این جوری است؟