https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/155427
شناسه خبر: 155427
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۱۵
خاطرات نحوه مجروحیت
به روایت از حسن کامرانی : عملیات کربلای 5 شروع شده بود دژدشمن تصرف شده بودبچه ها را در زیر اتش خیلی شدید حرکت دادیم و بردیم وارد دژکردیم تقریبا ساعت12شب بود .بچه ها را وارد دژ کردیم که از اتش دشمکن در امان باشند حسین عجم هم امد و گفت چه شد؟ من گفتم فعلا بچه ها را ببر داخل دژ و کانالها ی که در دژبود و جان پناه خوبی برای بچه ها بود و از تلفات جلوگیری می کرد گفتم بچه ها را ببر در کانالها مستقر کن در سنگر ها در عراقی به هر حال منتظر باشید که ببینیم از لشگر چه پیامی می اید معاون لشگر گفت فلانی بیا که طرح 123عراق ان جا مانده شما باید تصرف کنید گفتیم فلانی ما روی منطقه درگیری کار می کنیم این اداعی بود از طرف لشگر گفت به هر حال که ما می خواهیم عملیات کنیم فرقی نمی کند فقط شما یک نفر را به عنوان نیروی اطلاعات عملیات بفرستید که ما را تا نقطه ی انتهایی ببرند بعد میدانیم چکار کنیم گفت مشکل نداردمایک نفر از طرف لشگر می فرستیم که شما را تا نقطه نهایی ببرد نقطه نهایی نقطه ای بود که در ازان جا دشمن دیده می شد و تجهیزات و مکانی که دشمن داشت ایشان ما را برد منتی ان بنده خدا وارد یک خاکریز دو جداره ای شدیم که ایشان ما را گم کرد با توجه به این که نیروی اطلاعاتی هم بود راه را گم کرد و ما نفهمیدیم که ایشان چه کار کرد و کجا رفت و همان موقع اتش دشمن خیلی شدید بود به هر حال در ان مدتی که ایشان ما را گم کرده بود و نتوانست پیدا کند کاری نداریم که چه برسر بچه ها ما وارد شد ما تماس گرفتیم به لشگر و گفتیم فردی که به ما معرفی کردید پیدایش نیست یکی دیگر از اطلاعات لشگر به ما معرفی کردند و ما را تا نقطه ای نهایی بردند نقطه ای بود که قرارگاه دشمن پیدا بود دژبان دشمن پیدابود به حسین گفتم از این به بعد کار تو شروع می شود ان قرارگاه دشمن و این دژبانی دشمن و این هم بچه ها دست راستت راحرکت بده به جایی که قرارشده بروی من نیروها را هدایت کردم تا پشت قرارگاه جاده ای که وارد قرارگاه می شد و دور ان اب بود و نهر خین هم از کنار همین قرارگاه می گذشت و این نهری که بعدها معروف شد و شهدای زیادی در انجا دادیم به هر حال بگذزیم جلوی ما میدان مین بود و ما فقط می توانستیم از توی جاده حرکت کنیم عراق هم امده بود روی دژبانی یک دوشیکا نصب کرده بود و جاده را همواره می کوبید به طوری که بچه ها سرشان را بالا نمی توانستند بیاوردند گفتیمحسین شما حرکت کن و از بغل میدان مین یک معبری باز کن و نیروهایت را ببر پشت میدان مین 5تا ارپی چی زن ارایش بده همزمان با هم شلیک کن و با تیر بار دشمن کاری نداریم همین کار را انجام دادو دژبان دشمن و تیرباره چی به هلاکت رسید ند و به بچه ها گفتیم از تو جاده حرکت بکنند و وارد قرارگاه بسیار الوده بود قرارگاه فرماندهی بود .نیروهای بسیار عظیمی در ان قرارگاه حضور داشت چون از جلو ان هم تقریبا منطقه ضلع جنوبی ان لشگر 21 امام رضا (ع) عملیات کرده بود ضلع شمالی ما بودیم و ضلع غربی ان لشگر نصر که عمل شده بود و نتوانسته بودند کاری انجام دهند به هر حال ما وارد قرارگاه شدیم یک گردان به سمت نهر خین هدایت کردیم که جناح سمت چپ ما بود گفتیم شما تا لب شهر بروید و انجا مستقر شوید دسته ویژه ما که 23 نفر از ان در اتش دشمنشهید شده بودند در حدود 13الی14 نفر سالم بودند حسین را گفتم فلانی حرکت کن و به سمت کانال برو وکانل دشمن که به سمت ما تیر اندازی می کند با ارپی جی و تیر باری که در دست داری شلیک کن ما بچه ها را ارایش دادیم و جناح سمت راست قرارگاه را پوشش دادیم یک کانالی در روبروی ما قرار داشت که منتهی به اخر قرارگاه می شد از داخل این قرارگاه خیلی ها را مورد ازار و اذیت قرار می دادهم تیربار و ارپی جی هنوز داشتم به حسین که کنار من بود اشاره کردم گفتم حسین دکل دشمن داخل قرارگاه و دیده بان دشمن بالای دکل است و ما را می بیند یکی از بچه ها را بفرسیتیم که دکل را نابود کند تا ان دیدهبان نابود شود تا بچه ها بهتر بتوانند کار کنند شهید عباس حسین زاده را فرستادم به داخل خانه خرابه ای و گفتم برادر جان برو و ان دکل را با ارپی جی بزن ارپی جی دوم را که زد دکل نیفتاد بازدن ارپی جی سوم دیده بان دشمن افتادو دکل نابود شد و شهید حسین زاده در همان منطقه و نقطه که ایستاده بود با ارپی جی که از طرف کانال به او شلیک شد به پایش خورد و به شهادت رسید به شهید عجم داشتم اشاره می کردم گفتم این کانال منتهی می شود به اخر قرارگاه و عمده نیروها ی دشمن به داخل هم کانال هستند از پشت سر از جزیره بوارین به سمت ما یک تیر بارشلیک کردند یک تیر به دست بنده خورد و یک رگبار خورد به شکم حسین عجم از پشت من دیدم ایشان افتاد سرش را بلند کردم و به زانو گذاشتم حسین زنده ای دو سه ناله کرد و گفت زنده ام و بعد بیهوش شد و گفتم حتما به شهادت رسید چون که چشم هایش تقریبا بسته شد نفسش قطع شد به امدادگران گفتم انتقالش بدهید به پشت ساعت تقریبا4 صبح بود که امدادگران گفتند بیایید که حسین عجم زنده است دوباره رفتم بالای سرش و گفتم حسین زنده ای ؟ گفت: بله زنده ام گفتم مقاومت کن گفت باشد مقاومت می کنم به او روحیه دادم به امدادگران گفتم اورا حرکت دهید به اورژانس برسانید ایشان در همان لحظه ای انتقال به پشت با اتش دیگر دشمن به شهادت رسیده بود.