https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/155602

شناسه خبر: 155602
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۱۸

دوران تحصیل

به روایت از قاسم محمدیان : قبل از حضور دوست عزیز شهیدم غلام رضا عبداللهیان در جبهه، سال 1364 که مصادف ورود من و شهید غلامرضا از مدرسه راهنمایی به دبیرستان بود و چون در آن سال ها هر دانش آموزی موظف بود قبل از شروع سال تحصیلی برای خود حرفه ای در نظر بگیرد و در طی سال هفته ای یک روز در آن جا به عنوان طرح بگذراند هر دو به جستجو و دنبال حرفه ی مورد نظر پرداختیم. تا این که بالاخره پس از چند روز پیگیری و جستجو موفق به پیدا نمودن حرفه شدیم و آن حرفه دکور سازی با چوب بود که مغازه اش در خیابان شهید بهبودی می باشد و الان هر موقع از آن جا عبور می کنم دقیقا آن خاطرات شیرین روزهایی که با غلامرضا در آن جا بودیم در ذهنم مرور می شود، خلاصه چند هفته ای از کارمان در آن جا می گذشت و تقریبا با یک سری وسایل و ابزار مورد نیاز آشنا شده بودیم یک روز که به گمانم سه شنبه بود و به عنوان روز طرح کارمان رفته بودیم استاکار مشغول به کار دیگری شده بود و دستگاه برش الوار را روشن گذاشته بود که غلامرضا برای برش یک تکه نئوپان به پای دستگاه رفت و من هم این طرف مشغول سمباده زدن چوب بودم که ناگهان غلامرضا آمد و گفت انگشتم را نگاه کن زخم شده وقتی نگاه کردم دیدم دو بند انگشتش قطع شده و پوست آن مانده سریعا به استاکار خبر دادم و ایشان هم سریعا با موتورش غلامرضا را به بیمارستان رساند من هم رفتم داخل خاک اره ها را نگاه کردم که انگشتانش را پیدا کنم و به محض این که پیدا کردم سریع به بیمارستان رساندم که پیوند دهند اما متاسفانه امکان پذیر نبود و دست غلامرضا را بخیه زدند و بانداژ نمودند و او را به خانه بردیم و چند ماهی دست غلامرضا بانداژ بود تا به مرور بهتر و بهتر شد اما از داشتن دو بند انگشت کوچکش محروم شده بود این ماجرا گذشت تا این که با توجه به فرمان امام خمینی(ره) مبنی بر حضور گسترده ی جوانان در جبهه ها آماده ی اعزام و حضور در جبهه شد و پس از گذراندن یک دوره ی آموزش موفق به حضور در جبهه شد و در جبهه های غرب مشغول به خدمت گردید تا این که در شهریور ماه 1365 پس از چند ماه حضور در جبهه به درجه ی رفیع و پرفیض شهادت نائل گردید و تقریبا بیش تر از یکسال هم مفقود الاثر بود و بعد از گذشت این مدت جنازه ی ایشان شناسایی شد و پیش خانواده اش برگشت، برای من از دست دادن غلامرضا خیلی سخت بود و یادم هست وقتی در آن روزهای آخر دیدمش گفتم که مواظب خودت باش اما غلامرضا گفت: رفتن و ماندن ما به دست خداوند است اگر لایق باشیم خداوند ما را می برد در غیر این صورت معلوم می شود که لیاقت شهادت را نداریم خلاصه وقتی من و پدر غلام رضا برای دیدن جنازه ی متبرکش به سردخانه رفتیم همین که چشممان به جنازه اش افتاد اشک هایمان جاری گشت و پدرش گفت این جنازه ی فرزند من نیست، چون فقط اسکلت شهید مانده بود و هیچ مشخصه ای برای شناسایی نبود تا این که یک دفعه به یاد انگشت قطع شده ی غلامرضا افتادم و وقتی اسکلت انگشتانش را نگاه کردم متوجه شدم درست است و انگشت کوچکش نیست و همان باعث شد که شناسایی شود و همین که انگشت قطع شده را به پدر شهید نشان دادم فریاد برآورد که درست است این پسرم غلامرضا است و این بود که قطع شدن یک انگشت درست چند ماه قبل از شهادت باعث شد که اسکلت مانده از آن به راحتی شناسایی شود.