https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/155877
شناسه خبر: 155877
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۲۲
خاطرات جنگی
به روایت از مهین عباسی عنبرکه : یک دفعه برادرم برای من تعریف کرد و گفت : برای اوّلین بار که به جبهه رفته بودم من را به سنگر فرماندهی راهنمایی کردند ، به آنجا رفتم و شب هم همان جا خوابیدم نیمه های شب بیدار شدم و دیدم چراغی از روبروی سنگر سوسو می زند ، اطرافم را نگاهی کردم و دیدم هیچیک از همسنگرهایم که حدود چهارده ، پانزده نفر بودند ، نیستند . از سنگر بیرون آمدم صدای زمزمه ای را شنیدم بعد دیدم روبروی سنگر ، رزمنده ها در حال سجده هستند و دارند نماز شب می خوانند ، شنیده بودم که در جبهه ممکن است رزمنده ها غذای شبشان را فراموش کنند ولی نماز شبشان ترک نمی شود . از آن موقع به بعد هر وقت شب در منزل بود نیمه های شب بیدار می شد و نماز شب می خواند .