https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/155883
شناسه خبر: 155883
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۲۲
خبر شهادت
به روایت از ن . م زحیمیان : کربلای 4 در خرمشهر بوودیم . حدود ساعت یک و دو نیمه شب بوده و من داشتم وضو می گرفتم که آقای عباسی در تاریکی و از پشت سر من را شناختند و ومرا صدا کردند و با هم احوال پرسی کردیم ، گفت : فلانی عملیات الحمد الله خیلی عالی بود تا ببینم تقدیرات بعدی چه می شود . عصر همان روز خمپاره ای آمد و عده ای از بچه ها که داشتند وضو می گرفتند به همراه فرمانده دسته مجروح شدند . من حدود سه ماهی بود که به مرخصی نرفته بودم ایشان به من گفت : فلانی شما خسته شده اید به اهواز بروید و بگوئید چند تا فرمانده دسته بفرستند . من به اهواز رفتم و بعد از یک شب مرخصی گرفتم و به مشهد رفتم بعد از یکی دو شب حدود ساعت دوازده بود که پدر آقای عباسی درب منزل ما آمد و گفت : از عباسی ما چه خبر ؟ گفتم : من دو سه شب پیش ایشان را دیدم . توی دژ خرمشهر وضو گرفتیم و دست صورتمان را می شستیم خوب بود و حتی به من تعارف کرد که برویم چایی بخوریم پدر ایشان گفت : دیشب خواب نگران کننده ای دیدم ، گفتم : من ایشان را دیدم بسیار خوشحال و شاد بود . خلاصه صبح بچه ها را دیدم که حالا دقیقاً یادم نیست همین آقای باغبانی گفتند یا بچه ها در مسجد که آقای عباسی شهید شده . تعجب کردم که چگونه به پدر و مادر ایشان الهام شده و همان شب به درب منزل ما آمدند؟