https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/155940
شناسه خبر: 155940
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۲۲
حرمت والدين
راوی زهرا عباسی عنبرکی : به استادش گفته بود که پدر و مادرم آمده اند تا اثاث هایم را ببرند خانه خودمان و امکان دارد دیگر سرر کار هم نیایم. استادش خیلی ناراحت شده بود و اصلا" اثاث هایش را به او نداده بود. گفته بود، کار بدی می کنی که می خواهی از پیش ما بروی. شما مثل اعضای خانواده ما هستی. اگر بگذاری و بروی مادر محمدآقا ناراحت می شود و می خواهی حاج خانم ناراحت شود؟ و از تو ناراضی باشیم؟ می گفت: نه، حالا با پدر و مادرم می آیم حاج خانم را راضی می کنیم. مادرمان ناراحت بوده، مریض بوده، ناراحت من بوده، پدرم خانه و زندگیمان را در روستا فروخته و آمده شهر خانه گرفته است. من دیگر رفع زحمت می کنم، از خانه شما می روم. حاج خانم همان روزی که شنیده بود اینقدر گریه کرده بود و گفته بود: علی نمی گذارم بروی. چرا می خواهی بروی؟ نکند از ما بدی شنیدی یا دیدی؟ نکند اصغر آقا شما را زده؟ گفته بود که نه بابا. دیگر پدر و مادرش آمدند من هر چه از صبح در گوشش خواندم راضی نمی شود که اینجا بماند. بهتر است پیش پدر و مادرش برود. سر کار که می آید و کار می کند. می خواهی ببینی اش در مغازه بیا، خودش می آید احوال شما را می پرسد. این همچین بچه ای نیست که دیگر ما را فراموش کند. می آید به ما سر می زند. اثاث ها را نداده بودند. یکماه بود که اثاث ها همانجا بود و برادرم می آمد و می رفت. می گفت ببین عباس چقدر سخت است. تو این همه راه را می خواهی در زمستان بیایی و بروی. حالا چی می شد اینجا می ماندی و بچه ما می شدی؟ اینقدر دوستش داشتند که می گفتند: حتی ما حاضریم بیاییم با پدرت صحبت کنیم که شما فرزند ما شوی. اینقدر ایشان خوب بود. برادرم می گفت: نه پدر و مادرم خیلی برای ما زحمت کشیده اند. از کوچکی ما مریضی داشتیم و آنها خیلی زحمت کشیده اند. من نمی توانم از پدر و مادرم بگذرم. من باید پیش پدر و مادرم باشم. حالا که اینها به واسطه من به شهر آمده اند، من نباید آنها را ناراحت کنم. باید از من راضی باشند. پدر و مادر که از فرزندش راضی نباشد، بالاخره خدا از آن فرزند نمی گذرد. این حرفها را که زده بود، استادش گفته بود: حاج خانم بگذار پیش پدر و مادرش برود.