https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/155942

شناسه خبر: 155942
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۲۲

محبت و مهرباني

راوی مهین عباسی عنبرکی : یادم هست یک روز که علی به مرخصی آمده بود لباسهایش را درنیاورد و به ما گفت می خواهم پدر را غافلگیر کنم. موقع آمدن پدر کفشهای برادرم را برداشتم و او نیز مخفی شد. پدرم که آمد گفت: فکر می کنم کسی آمده گفتم: نه. ولی پدرم گفت: یک بوی خاصی می آید و فکر می کنم بوی علی باشد. چون علی همیشه این بو را می دهد. یکدفعه برادرم خنده اش گرفت و از پشت در آمد و با پدرم روبوسی کرد.