https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/155962
شناسه خبر: 155962
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۲۲
امر به معروف و نهي از منکر
راوی زهرا اسلامی : در نیمه های یکی از شبها از خواب بیدار شدم و به طرف نگریستم. دیدم که شهید عباسی روی سجاده نشسته و دستهایش را به سوی آسمان بلند نموده و آهسته با خود زمزمه می کند و آرام آرام اشک می ریزد ... متوجه شدم که سجاده اش نوری به چشم می خورد ، مثل اینکه فانوسی را در میان سجاده گذاشته باشند . نزدیکتر شدم و شنیدم که شهید آهسته زمزمه می کند و می گوید : پروردگارا ! مرا از مقربین درگاهت قرار بده و آنی به حال خودم وامگذار . در یک قدمی ایشان نشستم . در آن هنگام ، نور ناپدید شد . اما او آنقدر در راز و نیاز غوطه ور شده بود که متوجه آمدنم نشد . آهسته گفتم : برادر عباسی ! دیر وقت است ، ایشان برگشت و در حالیکه نور از چهره اش می تابید ، گفت : نگران نباشید ، شما بخوابید من هم الان می خوابم .