https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/155978
شناسه خبر: 155978
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۲۲
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی زهرا عباسی عنبرکه : در عالم خواب سر نهر آبی نشسته بودم ، نمی دانم چیزی می شستم یا دستم را می شستم . انگار چند فرسخ دورتر باغی دیده می شد . برادرم را که لباس بسیجی به تن و شال سبزی روی دوشش انداخته بود دیدم که با یکی از همرزمانش که فکر می کنم شهید چمران بود و دست به شانة برادرم انداخته بود می رفتند . من گریه می کردم و می گفتم : بیا ، دیگر نمی خواهی بیایی ؟ مادرم ناراحت است و خیلی دلش تنگ شده است ، نمی خواهی بیایی ؟ در عالم خواب همانطور که داشت می رفت ، صورتش را به طرف من برگرداند و گفت : اینجا خیلی جای خوبی است ، همان طور که آرزو داشتم به آرزویم رسیدم ، اینجا با همان دوست و رفیقهایی که دوست داشتم هستم و با همان افرادی که از بچّگی دوست داشتم پای صحبت شان بنشینم ، هستم و از سخنان آنها بهره مند می شوم . همان طور که گریه می کردم و می گفتم : بیا تا بیشتر ببینمت ، همان شهید که همراه ایشان بود اشاره کرد که ، عبّاسی بیا جلسه دیر می شود . ما از دوستان عقب ماندیم ، بیا که به جلسه برسیم . همان طور که گریه می کردم از خواب پریدم .