https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/156066
شناسه خبر: 156066
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۲۳
خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از کاظم شیرازی : ایام ماه مبارک رمضان بود. یک شب به 19 ماه مبارک رمضان ، محمد هادی را خواب دیدم که به نزد ما آمده است . در عالم خواب بغلش گرفتم . هر چندی می دانستم که هادی شهید شده است . سرم را گذاشتم روی شانه اش خیلی گریه کردم . گفتم فلانی ما را تنها گذاشتی رفتی . ما اینجا کسی ندارم . شما همتان آن طرف هستید . این طرف کسی نیست . دست ما هم را بگیر . به کی برم بگم چه کار کنم . با هادی خیلی صحبت کردم و در عالم خواب تمام عکس بچه های شهید تخریب را در اتاق زده بودم . بعد از اینکه گریه هایم را کردم صحبت هایم را که کردم با هادی به من گفت : که برو به پایگاه شهید شجیعی . ایشان رفت و من از خواب بیدار شدم . در عالم بیداری هم خیلی گریه کردم . به نحوی که خانمم می گفت چه خبر است ؟ گفتم : من شهید هادی را خوابش دیدم . به من گفت : برو به پایگاه فردا شبش رفتم به پایگاه شهید شجیعی . وقتی رفتم داخل پایگاه مراسم داشتند . چراغ ها خاموش بود . سینه زنی بود مثل زمان جنگ که بچه های تخریب سینه می زدند و عزاداری می کردند . یکی از بچه ها مداحی می کرد و می خواند . دقیقا همان حال و هوا و مراسمات واحد تخریب را داشت . وقتی مجلس تمام شد و برقها روشن گردید برادر ابوالفضل گفت : فلانی از این طرف ها . ما دم در نشسته بودیم . اولین نفری که می خواست برود بیرون از غریبه ها من بودم . چون من واقعا کسی را نمی شناختم . بچه ها هم که بچه های جنگ نبودند . جدید بودند بعد گفتم . بابا فلانی ما را فرستاده و گفته برو به اینجا خوش آمدی . بعد شب 21 و 23 هم رفتم . شب 24 را گره های ما وا رفت . اصلا پرده آورده بودند . همان طور که می خواستم شدم . گره ها وا رفت . شب 24 رفتم پیش داداش محمد هادی و گفتم هادی را خوابش دیدم . همه چی صحبتی با ما کرده و گفته برو فلان جا و ما هم رفتیم . واقعا مجلس گرم و خوبی داشت . وقتی به پایگاه و مراسم بچه های شهید شجیعی می رفتی احساس غریبی نمی کردی . یک محیط بازی بود . برای ما یکی از شبها فرق می کرد . بوی مجلس بوی واحد بود . بو می کشیدم . می دیدم بوی عطر تخریب است . دوباره بو می کشیدم می دیدم نه همان بوی تخریب است . حتی دو بار با سیلی به صورتم زدم . گفتم شاید باز دارم خواب می بینم . دیدم نه . مجلس عجیب داغ و گرم است و بوی عجیبی می آید . داخل بچه ها راه می رفتم . باور کنید جا نبود. دنبال یک چیزی می گشتم . بلاخره پیداش نکردم و آن بود . فقط همان یک شب بود و دیگر تکرار نرفت .