https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/156096
شناسه خبر: 156096
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۲۴
عشق به ائمه اطهار
به روایت از طاهره مظفری : یک روز با پدر شهید که شوهرم باشد، حرفم شد. بعد رفت سر کار و طهر نیامد. ظهر هنگامی که قدرت آمد، جویای حال پدر شد. گفتم: از من ناراحت شده است. قدرت از منزل بیرون رفت و پس از چند دقیقه دیدم که پدرش را آورد. پدرش اینگونه تعریف کرد که بنده سر کارم بودم که دیدم قدرت با دوستش آمد و گفت: «بابا! آماده باش، کار خیری است، برویم.» بنده تصور کردم که برای دخترم خواستگار آمده فوراً لباسهایم را پوشیدم و با قدرت به طرف خانه حرکت کردم ،وقتی به درب منزل رسیدم، گفت: « پدر از شما این کارها بعید است.»