https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/156588
شناسه خبر: 156588
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۳۱
معجزات جنگ
به روایت از علی رضا عاصمی : علی رضا برایم نقل می کرد در عملیات والفجر 8 پس از تصرف شهر فاو از خط مقدم به عقب برمی گشتیم به محلی رسیدیم و یک ماشین تویوتا دیدم. بچه ها گفتند بهتر است برویم و با راننده ی این ماشین صحبت کنیم تا شاید ما را با خودش مقداری به عقب ببرد. من به نمایندگی بچه ها نزدیک ماشین شدم و داخل آن را نگرستیم اما هیچ کس را ندیدم چون درآن محوطه هیچ کس نبود. احساس کردم که راننده ی ماشین همین اطراف باشد قدری صبر کردم اما کسی نیامد همین که در حال بازگشت به سمت بچه ها بودم چشمم به خانه ای افتاد که درب آن باز و دقیقاً پشت ماشین قرار گرفته بود. با خودم حدس زدم که شاید راننده ی آن وارد همین منزل شده باشد. به همین دلیل درب آن خانه را بیشتر باز کرده و با صدای بلند گفتم: آیا کسی اینجا هست؟ اما صدایی نشنیدم. خیلی کنجکاو شدم و وارد آن خانه ی متروکه شدم. از پله ها بالا رفتم تا از اتاقهایش سرکشی کنم. درب اولین اتاق را که باز کردم ناگهان چشمم به دو تا بعثی درشت قامت افتاد که من داخل جیب شان جا می شدم. حال، هیچکدام از ما نیز مسلح نبودیم. نمی دانم چه شد و چه کسی به من تلقین کرد که با صدای بسیار بلند و با کلام عربی به آن دو گفتم: دستها بالا و رویتان را به سمت دیوار کنید. آنها بدون این که متوجه شوند که من هم فاقد هر گونه سلاح می باشم دستهایشان را بالا برده و رو به دیوار ایستادند. من هم از فرصت استفاده کرده و با صدای بسیار بلند دوستانم را صدا زدم. آنها هم سریعاً خودشان را به من رساندند و با همکاری هم، هر دو نفرشان را دستگیر کردیم.