https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/156624

شناسه خبر: 156624
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۳۱

شجاعت و شهامت

به روایت از علی رضا عاصمی : عملیات بدر بود جاده خندق یک روز صبح زود یکی از برادران به نام زارع آمد و گفت : جاده ای در جلوست که می خواهند بزنند برویم . چگونگی کار را ببینیم . فکر کردم برای بر آوردن می رویم رفتم و دیدم که قرار است همان موقع جاده زده شود من زارع بودیم و خرج گود ما را روی جاده کار گذاشتیم . این را بگویم که جاده خندق موقعیتی برای هر دو طرف داشت و عراق شدیداً کار گذاشته بود که آن را پس بگیرد و پاتک های بسیار سنگین انجام داده بود ک9ه خوشبختانه تا آن موقع موفق نشده بود ، این جاده در وسط نیرومان دشمن پیشروی کرده بود و بسیار استراتژیک بود . جایی که بچه ها مستقر بودند ششصد متری چهار راه معروف بود که عراق در آن تعداد بسیار زیادی تانک مستقر کرده بود و آماده پاتک بود بچه ها چند روز مقاومت دلیرانه ای کرده بودند و با مردانگی جلوی پیشروی عراقی ها را گرفته بودند عاقبت بر این شده که جاده را برش بدهند ، فرصتی هم نبود و عراق هر لحظه پیشروی می کرد . با شهید زارع رفتیم و خرج خودمان را گودما را کار گذاشتیم ، انفجار کردیم که موفق نبود مجدد زدیم سه چاله آماده شد و در همین حین علی رسید خیالمان راحت شد و در حالی که تا آن موقع از لحاظ روحی وضعیت خوبی نداشتیم و از نتیجه و چگونگی کار مظطرب بودیم ، با رسیدن علی آرامش عمیق وجودمان را فرا گرفت ، قرار شد یک ردیف دیگر چاله ایجاد کنیم و مواد بگذاریم و جاده را بزنیم . در هین هلیکوپتر دشمن رسید و چند تیر شلیک کرد که خوشبختانه هیچ آسیبی به هیچ یک از ما سه نفر نرسید هلیکوپتر دشمن رسید هلیکوپتر رفت و مجدداً بعد از چند دقیقه برگشت ، من داشتم علی و زارع را تماشا می کردم که دیدم کالیبر هلیکوپتر به سر زارع خورد و درجا شهید شد . علی اصلاً متوجه نشد و همچنان بی وقفه مشغول کار بود . حتی تکه ای از مغز سر زارع به پشت علی اصابت کرده بود بی اعتنا به اطراف خود مشغول انجام تکلیف و وظیفه بود . گفتم : علی ، زارع شهید شد ، نگاه زیبایی به او کرد و گفت : مسئله ای نیست . بیا مشغول خالی کردن چاله شو . یکی دو نفر را صدا کرد زارع را عقب بردند ، من مشغول کار شدم . نا گفته نماند که زارع در بدر ، قوی ترین بازوی علی بود و علی علاقه بسیار شدیدی به او داشت ، ولی در هنگام شهادت او به واسطه موقعیت خاصی که وجود داشت حتی یک لحظه کار را عقب نیانداخت و با تسلط عجیبی کار را ادامه داد ، نه این که علی احساسات نداشته باشد بلکه می دانست که باید در آن شرایط خود را کنترل کند چاله ا را خالی کردیم و می خواستیم یک ردیف دیگر خرج گود بگذاریم و بزنیم فیتیله انفجاری نداشتیم ، علی گفت : با چاشنی الکتریکی می زنیم ، نا گفته نگذارم که دشمن پس از انفجار اولیه ما متوجه شده بود و به شدت آن تکه جا را زیر آتش گرفته بود هلیکوپتر ها نیز برای جلوگیری از کار ما و انفجار جاده بر فراز سرمان پرواز می کردند بچه های خط که قرار بود عقب بنشینند کم کم به عقب می رفتند ، عراقی ها که بی تحرکی ما را دیده بودند نیروهای پیاده و زرهی شان را به پیشروی وا داشته بودند لحظات عجیبی بود ، تیر مستقیم تانک ها، آر پی چی ، کالیبر ، هلیکوپتر ... از همه سوما را زیر آتش داشتند آخرین خرج گود را کار گذاشته بودند که دو خمپاره بسیار دقیق از سوی عراقی ها شلیک شد و من دو سه ترکش خوردم ، علی در حالیکه کار بود گفت : چی شد ؟ گفتم : زخمی شدم بدون آن که کار را عقب بیندازد و یا تزلزلی در اورخ دهد گفت : خودت را به عقب بکش کسی نیست کمکت کند من هم به زور خودم را عقب کشیدم حالا دیگر علی در یک طرف تک و تنها بود و دشمن در حال پیشروی با تمامی امکانات و نیروهای آتش خود را عقب کشیدم حالا دیگر علی در یک طرف بود و دشمن در حالی پیشروی با تمامی امکانات و نیروی آتش خود در طرف دیگر علی براستی یک تنه در مقابل تمامی کفر قد علم کرده بود ، آن لحظات را شاید هیچکس نتواند درک کند . و مطمئناً زبان و قلم نیز عاجز از گفتن و نوشتن و ترسیم واقعی آن لحظات است به جرات می گویم علی در آن لحظه نقطه ثقل جهان بود . تمامی جان جهان نگران جان علی ، دشمن آتش را شدید تر کرد و علی انگار آتش به فرمان خدا بر او گلستان همچنان تک و تنها مصمم و استوار بی هیچ هراس و تزلزلی مشغول کار ، از این جا به بعد را از زبان خود او می گویم ، وقتی علی تک و تنها می ماند می بیند بر اصر اصابت خم پاره سیمهای رابط از چند جا قطع شده است سیمها را وصل می کند پشت خاکریز می اندازد و دستگاه آتش را بکار می گیرد با تعجب می بیند انفجار روی نداد در می یابت سیمهای رابط مجدداً در اثر حجم آتش دشمن قطع شده است دوباره سیمها را وصل می کنند دستگاه را به کار می گیرند ولی باز هم انفجار صورت نمی گیرد چندین بار این مسئله تکرار می شود در این حال دشمن که به شدت از احتمال زدن جاده هراسان شده بود تمامی حجم آتش خود را بر روی جاده ای که تنها 12 متر عرض داشت متمرکز کرده بود و مشغول پیشروی بود شیطان نیز همراه و هم دست دشمن بعثی چندین مرتبه با توجیهات پیچیده ای همچون مگر این جاده چقدر ارزش دارد تو فرمانده هستی و باید از خودت مراقبت کنی وجود تو برای اسلام ارزش دارد سعی در گمراه کردن علی می کند ولی شیطان کجا و روح پر عزمت این بنده مخلص خدا کجا این جریان را که علی برایم تعریف کرد از او سءال کردم علی جان حقیقت را بگو علی وقتی در آن لحظه ای که سیمها را وصل کرده بود و به وسیله دشمن قطع می شد و تو تک و تها بودی هلیکوپتر دشمن روی سرت تانکها نیرو پیاده زرهی دشمن کالیبر ها و غیره ... همه تو را هدف قرار داده بودند تو چه احساس داشتی و به چه می اندیشیدی علی گفت : شیطان لحظه ای در جلدم نفوذ کرد که علی تو تازه ازدواج کرده ای و تازه پدر شده ای اگر اینجا مقاومت کنی رسول تو یتیم می شود و خانمت بی سر پرست زن و بچه ام و خانواده ام جلویم مجسم شد و این که تو جیهاتی از قبیل این که هنوز جبهه ما تو نیاز دارد این عملیات را رها کن و خودت را نجات بده می گفت : این ندای شیطان بود ولی به ناگاه ندایی از درونم مرا خطاب قرار داد که ای علی اگر تو شهید شوی و اگر رسول تو همسرت یتیم و بی سر پرست شوند ولی با استقامت تو زنان و رسولان زیادی سرپرست خودشان را از دست نمی دهند و استقامت تو از به شهادت رسیدن تعدادی زیادی از نیروهای اسلام و شکست خط جلو گیری می شود علی استقامت کن خانواده ات را فراموش کن از خط و نیروهای اسلام دفاع کن علی می گفت : آن ندا من را خطاب قرار داد که الان تو تنها می توانی جاده را بزنی با توکل به خدا و استعانت از او کارت را ادامه بدی علی می گفت : این ندا نیرویی به من داد توانستم به خوبی به کارم ادامه بدهم (این گفت گو بین شهید و نویسنده خاطرات روی داده است) علی که می دانست دسن یابی دشمن به جاده خندق یعنی نابودی تمامی دست آوردهای عملیات بدر با تسلط و خونسردی عجیبی هر بار که سیمهای رابط در اثر ترکش به گلوله های دشمن قطع می شود زیر آتش بی نظیر و به نقطه به نقطه دشمن کافر آنها را وصل می کند و آماده انفجار می شود در اثر تکرار چندین باره این مسئله علی می بیند که اگر انفجار چند درجه دیگر طول بکشد دشمن سر می رسد و او را اصیر کرده و یا به شهادت می رساند و مأموریت نیز انجام نمیشود پس چاره ای نممی بینم به هر نحوی است اتصالات را آماده می کند و خیتیله را آتش می زند و شروع به عقب آمدن می کند هر شش یا هفت متری محل انفجار سیمهای خارداری بود که علی هنگام عقب نشینی پایش به آنها گیر می کند و هر کار می کند نمی تواند خود را از آن سیمها رها کند همه می دانند که انفجار چندین خرج جاده در فاصله شش یا هفت متری یک نفر از ائ هیچ چیز باقی نمی گزارد علی با دانستن این مسئله همان جا دراز می کشد خرج جاده ها با صدای مهیبی منفجر می شود و جاده را برش می دهد علی که در فاصله شش یا هفت متری این انفجار بود دوچار موج گرفتگی می شود بر اثر اصابت تکه های بزرگ سنگ به کمرش دوچار یک نوع فلج آنی می شود تا چند دقیقه هیچ گونه حرکتی نمی تواند بکند و پس از آن احساس وظیفه و شوق بیشتری به اسلام او را به پیوستن به یاران کمک می کند .