https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/156635

شناسه خبر: 156635
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۳۱

عشق به جهاد

به روایت از علی رضا عاصمی : ی گروهی متشکل از نود و هفت نفر بعد از طی مراحلی جهت شرکت در جنگ، به اهواز رسیدیم و در یک مدرسه مستقر شدیم. با وجودی که در خط نیرو کم بود و همه از کمی نیرو می نالیدند، ما را به جبهه نمی فرستادند. یک شب گفتند دشمن بستان را اشغال کرده، جند روز بعد گفتند سوسنگرد هم به اشغال متجاوزین درآمده و ما فقط غصه می خوردیم. کم کم متوجه شدیم که انگار دستی در کار است تا بسیجی ها را خسته کرده و به شهرها بازگرداند، فهمیدیم که کارها را دارند به سمتی پیش می برند که کنترل تام و تمام به دست بنی صدر خائن بیفتد. تصمیم گرفتیم هر طور شده بایستیم، یک روز برای اینکه سر ما را گرم کنند گفتند: عراقیها دارند به سمت اهواز می آیند بروید جلوی آنها تیرآهن بکارید. بعدها فهمیدیم که آن تیرآهن ها هیچ مانعی بر سر راه پیشروی دشمن به حساب نمی آمد. بالاخره یک روز دیدیم از 97 نفری که از کاشمر اعزام شده ایم بر اثر بیکاری و خستگی ناشی از آن، همه رفته اند و ما شش نفر که به نیات پلید آن خائنین پی برده بودیم هم قسم شدیم که هر قدر اذیتمان کردند به کاشمر بر نگردیم. یک روز با خبر شدیم سپاه پاسداران خراسان در اهواز اقدام به تشکیل یک ستاد کرده استت. به امید اعزام به جبهه به آن ستاد رفتیم. وقتی جریان را تعریف کردیم ، برادر مسئوولی که بعد ها شهید شد بسیار ناراحت گردید و گفت: بچه های ما از فرط کمبود نیرو هر شب 6 ساعت نگهبانی می دهند و شما را اینجا این گونه سرگرم و بازیچه قرار داده اند. به هر حال پس از مدتی توسط ستاد خراسان به جبهة سوسنگرد اعزام شدیم ولی از نود و هفت نفر تنها شش نفر مانده بودیم.