https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/156662

شناسه خبر: 156662
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۳۱

فکاهی وقایع خنده دار

به روایت از محمد شادکام : یک روز که هوا بارانی بود به شناسایی رفتیم. پوتین هایمان پر گل بود. صبح روز بعد که از شناسایی برگشتیم خیلی خسته بودم. داخل چادر خوابیدم. حدود چهار بعد از ظهر از خواب بیدار شدم بیرون را نگاه کردم دیدم گروهی از بچه ها پتو پهن کرده اند و دور و بر هم نشسته اند یکی چای درست می کرد. یکی اسلحه اش را تمیز می کرد. آقای عبدالله هلالی مذافن هم که بعداً شهید شد طبق معمول همیشه قرآن می خواند. چون هوا آفتابی بود من هم پوتین هایم را برداشتم و گل های آن را شستم و آنها را داخل آفتاب گذاشتم که خشک شود. وقتی خشک شد آنها را برداشتم واکس زدم به گونه ای که عکس خودم در آن دیده می شد. ان موقع یکی از بچه هایی که با ما شناسایی آمده بود گفت: علیرضا دستت درد نکند. خیلی ممنون . گفتم: منظورت را نمی فهمم. گفت: دستت درد نکند که کفش های من را واکس زدی. آن وقت متوجه شدم که کفش های من را برداشته و کفش های خودش را جای آن ها گذاشته بود. من هم خندیدم و چیزی به او نگفتم.