https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/156663
شناسه خبر: 156663
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۳۱
عشق به جهاد
به روایت از محمد شادکام : عصر یک روز بیرون سنگر نشسته بودم. یک از برادرها که از اهواز می آمد به من گفت: علی جان به اهواز برو چون پدر بزرگت آمده و جلوی ستاد منتظر تو است. فکر می کنم می خواهد تو را ببرد. به اهواز رفتم دیدم پدربزرگم داخل سالن نمایش بالای سکو نشسته است و چپق دود می کند به محض این که جلو رفتم گریه اش گرفت. پس از چند دقیقه گفت آماده باش تا صبح زود برویم پرسیدم کجا؟ جواب داد: کاشمر، مادرت نمی تواند دوری تو را تحمل کند و شب ها قلبش می گیرد. گفتم: من نمی آیم. شما برو. شروع به گریستن کرد و گفت: من پیرمرد از خراسان دنبال تو آمده ام و حالا تو مرا رد می کنی. خلاصه پس از مدتی جر بحث کردن گفتم می آیم ولی به شرط این که بر گردم. پدر بزرگم قبول کرد. مرخصی گرفتم و به سمت کاشمر حرکت کردیم. به راه آهن اندیمشک که رفتیم دیدیم خیلی شلوغ است. مجبور داخل راهرو قطار بنشینیم و شب را هم داخل راهرو بخوابیم. شب خیلی سختی را سپری کردیم موقع نماز که شد قطار توقف کرد چون من کفش های پدر بزرگم را زیر سرم گذاشته و خوابیده بودم صبح همان ها را پوشیدم و رفتم که وضو بگیرم و نماز بخوانم. نماز خواندم وقتی برگشتم دیدم پدر بزرگم منتظرم بوده که من بیایم ولی وقتی دیده است که من دیر کردم با پای لخت از میان برف ها رفته و وضو گرفته و برگشته بود تا نمازش را بخواند. خلاصه ساعت دو بعد از ظهر از تهران به سمت کاشمر با اتوبوس به راه افتادیم دلم برای دوستان و همه ی همکلاسی هایم تنگ شده بود. داخل اتوبوس با خودم فکر می کردم که حال، یک ملت در زمان جنگ چگونه خواهد بود. آیا شب و روز در وحشت هستند؛ مدارس تعطیل است یا نه؛ مغازه ها باز است یا بسته. حدود ساعت هفت و نیم اتوبوس وارد کاشمر شد خیلی برایم جالب بود چون همکلاسی هایم کتاب هایشان را زیر بغل گرفته بودند و به مدرسه می رفتند یک لحظه با خودم گفتم: آیا سنگر مدرسه مهمتر است یا سنگر جبهه. به این نتیجه رسیدم که هر دو سنگر مهم است. گفتم به جبهه می روم و موقع امتحانات بر می گردم. به داخل کوچه مان که رفتم افرادی که می دانستند من در جبهه بودم پس از احوال پرسی رفتند بقیه را خبر کنند خلاصه به خانه رفتم و مادرم از دیدن من خیلی خوشحال شد و به اقواممان تلفن زد تا به دیدن من بیایند. پس از هفت روز که در کاشمر بودم نتوانستم تحمل کنم و به جبهه برگشتم.