https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/156669
شناسه خبر: 156669
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۳۱
شجاعت و شهامت
راوی محمد شادکام : بعد از شهادت آقای عاصمی یک شب ایشان را خواب دیدم که به منزل آمدند. به ایشان گفتم: چه عجب شما آمدید. گفت: من همیشه با شما هستم شما من را نمی بینی. دم درب رفت و رسول را بغل کرد و بوسید. رسول گریه می کرد. گفتم: مامان جان گریه نکن. آقای عاصمی گفت: بگذار گریه کند او گریه اش هم این الان است. رسول را بوسیدند و روی زمین گذاشتند. وقتی می خواستند بروند پاکت میوه ای را برای این که در راه آن ها را مصرف کنند به ایشان دادم. گفتم: خوش به سعادت شما که از میوه های بهشتی استفاده می کنید. رو به من کرد و گفت: مواظب ریزه گناهان باشید چون نمی گذارند انسان به بهشت برود. این مطلب را چند بار تکرار کرد و خداحافظی کرد و رفت. همین لحظه از خواب بیدار شدم.