https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/156677

شناسه خبر: 156677
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۳۱

بدون موضوع

راوی محمد شادکام : روزی یکی از همرزم های برادرم علیرضا خاطره ای حماسه ی جاده ی خندق را که ایشان آفریده بود این گونه تعریف کرد: در عملیات بدر یک روز صبح یکی از برادران به نام آقای زارع آمد و گفت برویم جلو جاده ای در آن جا هست که می خواهند آن را بزنند -جاده ی خندق - برویم چگونگی کار را ببینیم .فکر کردم برای برآورد می خواهیم برویم. آن جا رفتیم دیدیم همان موقع قرار است جاده قطع شود. فقط من بودم و آقای زارع. خرج گود هارا روی جاده کار گذاشتیم-این را بگویم که جاده ی خندق موفقیت بسیار مهمی برای هردو طرف داشت .عراق شدید کار میکرد تا آن را پیش بگیرد. وپاتک های بسیاری انجام داده بود که خوشبختانه موفق نشده بود. این جاده در وسط نیرو های دشمن بود و موقعیت استراتژیکی داشت. عراق تعداد زیادی تانک مستقر کرده وآماده پاتک بود. پس از چند روز مقاومت دلیرانه ی بچه ها توانسته بودن جلوی عراقیها را بگیرند. عاقبت تصمیم بر آن شد که جاده را برش بدهیم فرصتی هم نبود وعراق هر لحظه پیشروی می کرد. با آقای زارع رفتیم و خرج گود ها را کار گذاشتیم وانفجار را انجام دادیم اما موفق نبود. مجدد انفجار کردیم سه چاله آماده شد. در همین لحظه علیرضا رسید. با رسیدن علیرضا خیالمان راحت شد- همین که علیرضا می آمدبا آن لبخند همیشگی که بر لبانش بود آرامش را به بچه ها هدیه می داد. با رسیدن ایشان آرامش عمیقی وجودمان را گرفت. قرار شد یک ردیف دیگر چاله ایجاد کنیم ومواد بگذاریم وجاده را منفجر کنیم. در همین حین هلی کوپتر دشمن رسید وشلیک کرد. خوشبختانه آسیبی به هیچ کدام از ماسه نفر نرسید. هلی کوپتر رفت وپس از چند دقیقه مجددا بازگشت. من علیرضا وآقای زارع را تماشا میکردم دیدم تیرکالیبرهلی کوپتر به سر زارع خورد ودر جا شهید شد. علیرضا چون مشغول کار بود متوجه نشد. حتی تکه ای از سر زارع کنده شد وبه پشت علیرضا برخورد کرد - بعداخود علیرضا این گونه می گفت:احساس کردم چیزی به پهلویم خورد دیدم از مغز سر زارع به پهلویم اصابت کرده- به علیرضا گفتم زارع شهید شد. نگاه زیبایی به او کرد وگفت: مساله ای نیست بیا مشغول خالی کردن چاله شو یک دو نفر را صدا زد. آنها زارع را به عقب بردند من هم مشغول کار شدم: ناگفته نماند زارع در جنگ بدر قوی ترین بازوی علیرضا بود وعلیرضا علاقه ی بسیار شدیدی به او داشت ولی در هنگام شهادت او به واسطه ی موقعیت خاصی که وجودداشت حتی یک لحظه کار را به عقب نینداخت وبا تسلط عجیبی به کار ادامه داد نه اینکه علیرضا احساسات نداشت بلکه می دانست در آن شرایط باید خودش را کنترل کند. چاله ها را خالی کردیم. می خواستیم یک ردیف دیگر خرج گود بگذاریم و انفجار صورت دهیم فتیله ی انفجاری نداشتیم- علیرضا گفت:با چاشنی الکتریکی می زنیم. نا گفته نماند که دشمن پس از انفجار اولیه ما متوجه آن نقطه شده بود وبه شدت آن تکه جا را زیر آتش گرفته بود.هلی کوپترهانیز برای جلوگیری از کار ما بر فراز سرمان پرواز میکردند بچه های خط نیز که قرار بود برگردند کم کم به عقب برمیگشتند و عراقی ها چون بی تحرکی در نیروهای ما دیده بود نیروهای پیاده وزرهی شان را به پیشروی وا داشته بودند.لحظه ی عجیبی بود گلوله مستقیم تانکها،خمپاره آرپی جی کالیبرهای هلی کوپتر وغیره از همه سومارا زیر آتش داشتند. آخرین خرج گود را کار گذاشته بودیم که خمپاره بسیار دقیق از سوی عراقی ها شلیک شد ومن دو سه ترکش خوردم علیرضا در حالی که مشغول کار شد گفت چه شد؟ گفتم: زخمی شدم. بدون آن که کار را یک لحظه عقب بیندازد و یا تزلزلی در او رخ دهد گفت: خودت را به عقب بکش کسی نیست کمکت کند. من هم خودم را به زور به عقب کشاندم حالا دیگر علیرضا تک تنها در یک طرف بود ودشمن با تمام امکانات ونیروی آتش در حال پیشروی. جریان را از اینجا به بعد از زبان خود علیرضا که بعد از مجروحیتش برای من بیان کرد نقل می کنم. تک وتنها ماندم بر اثر اصابت خمپاره سیم های رابط از چند جا قطع شد. سیمها را وصل کردم و به پشت خاکریز رفتم تا انفجار صورت دهم ولی باز از دو مرتبه قطع شد. این کار را چندین بار انجام دادم ولی دیدم دشمن تمام آتشش را روی آن منطقه می ریزد و اگر هر چه سریع تر این ماموریت را انجام ندهم یا شهید ویا اسیر خواهم شد- موقعی که علیرضا جریان را برای من تعریف می کرد به او گفتم از اینکه تک وتنها در وسط جاده ای که 12متر عرض داشت و چندین هلی کوپتر تو را از بالای سر هدف قرار داده بودند وتانکها ونیروی دشمن هم در حال پیشروی بودند در آن لحظه چه احساسی داشتی گفت:شیطان به سراغم آمد میگفت: علیرضا مگر این جاده چقدر ارزش دارد. تو فرمانده هستی باید از خودت مراقبت کنی از یک طرف نیرویی دیگر به من نهیب می زد و می گفت تو زن وبچه داری. الان همسرت چشم به راه تواست، بچه ات تازه متولد شده است اگر اینجا باشی صددر صد شهید خواهی شد و بچه ات یتیم می شود. این نداها مرا عذاب می داد که جاده را رها کنم و به عقب بروم وخودم را نجات دهم. در این بین ندایی از درون مرا خطاب قرار داد و به من نهیب زد علیرضا اگر تو شهید شوی یک رسول تو بی پدر شده است و از یتیم شدن رسولان دیگر جلوگیری کرده ای اگر فقط همسر تو تورا از دست بدهد ولی زنان ونو عروسان زیادی هستند که همسرانشان را بدست می آورندعلیرضا تو مقاومت کن اگر رسول تو بی پدرمیشود رسولان دیگر را از بی پدر شدن نجات بده- به خواست خدا بسم الله گفتم و به کارم ادامه دادم.به هر نحوی بود اتصالات را آماده کردم و فتیله را آتش زده وبه راه افتادم تا به عقب برگردم در حدود شش یا هفت متری محل انفجار سیم های خارداری بود که پایم به آن گیر کرده وروی زمین افتادم هر کار کردم نتوانستم خودم را رها کنم با دانستن این مساله که با انفجار چندین خرج جاده در فاصله شش یا هفت متری هیچ چیز از انسان باقی نمی گذارد روی زمین دراز کشیدم. خرج جاده با صدای مهیبی منفجر شد و جاده را برش داد دچار موج گرفتگی شدم و بر اثر اصابت تکه های بزرگ سنگ به کمرم دچار فلج آنی شدم. تا چند دقیقه نمی توانستم از جایم حرکت کنم. بعداز مدتی حرکت کردم و به سمت نیروهای خودی رفتم.