https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/156709
شناسه خبر: 156709
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۳۱
تقيد به انجام کامل ماموريت
راوی محمد شادکام : در عملیات خندق مأموریت داشتیم تا جاده خندق را که عراقی ها می خواستند از روی آن عبور کنند از بین ببریم. بعد از عملیات من وآقای زارع و آقای عاصمی ماندیم. بعد از مدتی آقای زارع به شهادت رسید. موضوع را به آقای عاصمی اطلاع دادم. ایشان هم به دلیل این که من روحیه ام را از دست ندخم نگاهی به آقای زارع که روی زمین افتاده بود کرد و آیه ای را خواند و گفت: اشکالی ندارد. شما به کار خودتان ادامه دهید. کار را ادامه دادیم. بعد از مدتی من هم در اثر ترگش خمپاره از دره خارج شدم. تنها علی ماند و جاده ی خندق و خدا. در این زمان آقای عاصمی تنها روی جادهای که دوازده متر عرض داشت کار می کرد. حدود ششصدمتر جلوتر چهارراه و جاده آسفالت شده ای بود که در یک طرفش تانک ها را چیده بوند و دشمن روی جاده خندق دید مستقیم داشت. ما که شروع کرده بودیم، دوبار هلی کوپتر هایشان بلند شدند که از کار ما جلوگیری کنند و یک بارش به شهادت برادر زارع منجر شد. دشمن چون متوجه کارمان شده بود، هرچه آتش داشت روی جاده می ریخت و از روبرو و دو طرف آرپی جی می زد. تیربار هم از دو طرف روی ما کار می کرد. تانک ها تیر مستقیم می زدند. خمپاره روی جاده کار می کرد. خلاصه از همه سو آتش می بارید. ما برای تخریب مداربندی های لازم را کرده بودیم. اما هنگامی که علیرضا دستگاه آتش را زد مواد منفجر نشد. پی برد که عراقی ها خمپاره زده اند و در یک جای کار اشکال به وجود آمده است. خیلی کار برایش مشکل شده بود. روی این برنامه کلی سرمایه گذاشته بود، ولی عل نمی کرد. یک نفر آدم تنها آن جا ماند تا آن جاده را خراب کند. آقای عاصمی با شهامت زاد زیر آتش رفت و سیم را ترمیم کرد و برگشت. دستگیره را کشید. ولی این بار هم منفجر نشد. دوباره رفت. دید سیم دومرتبه قطع شده است. چهار یا پنج بار این عمل را تکرار کرد. بالاخره دید اگر چند دقیقه ی دیگر طول بکشد خودش هم اسیر خواهد شد. تصمیم گرفت بقیه ی کاری را که ما برای انفجار آماده کرده بودیم، مورد استفانه قرار دهد. اما از آن ها هم فقط مدار اصلی اش مانده بود. او با این که هیچ وسیله ای در اختیارش نبود با مهارت و از جان گذشتگی خاصی این کار را انجام داد و فتیله ای آن را روشن کرد. حرکت کرد. به کنار جاده که رسید پایش به سیم خاردار گیرکرد و روی زمین افتاد. هرکار می کرد نمی توانست خودش را خلاص کند. بعداً به من گفت: فتیله را کم درنظر گرفته بودم که زود تمام شود ولی وقتی این طوری شد اشهدم را خواندم و همان جا روی زمین خوابیدم و با خودم گفتم: هر چه شد. جاده از بین برود، جان ما از بین برود مهم نیست. همان جا منتظر شد. بعد از چند ثانیه انفجار صورت گرفت. به قول خدش یک کلوخ بزرگی از ارتفاع چندین متر روی کمرش افتاد. هم صدای موج انفجار و هم سقوط کلوخ او را چنان از کار انداخت که تا چند دقیقه اصلاً نمی دانست در چه وضعی قراردارد. هیچ کس در منطقه نبود که به او کمک کند. من هم نمی توانستم از جایم حرکت کنم. با همین انفجار جاده برش خورد. وقتی به حال آمد و چشمش به جاده افتاد از این که توانسته بود مأموریتش را به انجام برساند خیلی خوشحال شد.