https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/156710

شناسه خبر: 156710
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۳۱

شجاعت و شهامت

راوی محمد شادکام : :در باختران که بودیم یک روز وضعیت قرمز بود. به پناهگاهی که در خانه درست کرده بودیم رفتیم. چند روز بود که به علی آقا می گفتم هر موقع فرصت کردید با هم به بازار برویم و مقداری وسایل موردنیاز خانه را بخریم. علیرضا همان روز به خانه آمد و من را صدا زد و گفت: اگر می خواهی به بازار بروی بیا برویم. اول فکر می کردم ایشان شوخی می کند. گفتم: الآن چه وقت بازاررفتن است؟ گفت: من الآن وقت دارم. اگر می آیی برویم. دیدم ایشان جدی می گوید. فرزندم رسول را حاضر کردم و به راه افتادیم. نزدیک بازار یک ضدهمایی مستقر کرده بودند. شوهرم علیرضا چند دقیقه ای ایستاد. گفتم: برای چه ایستاده ای؟ الآن اگر شلیک کند گوشمان اذیت می شود. گفت: من هم همین را می خواهم. دلم می خواهد هم شما و هم رسول با این صداها آشنا شوید. برای خرید به بازار رفتیم. ولی همه مغازه ها را رها کرده بودند و به پناهگاه رفته بودند.