https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/156723
شناسه خبر: 156723
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۳۱
خواب و رویای شهید
به روایت از محمد شادکام : محسن ما و محسن عاشوری هم سن و همرزم بودند و در یک میلان متولد و بزرگ شدند هر دو در پیروزی انقلاب و در جنگ سهم زیادی داشتند منتها محسن ما زودتر شهید شد ولی ما محسن عاشوری را مثل فرزند خودمان دوست داشتیم و او هم برای ما فرزندی خوب و مهربان بود یادم است یک روز عصری من و حاج خانم و فرزند دیگرم روی بهار خواب منزل نشسته بودیم بعد صحبت یکی از دخترهای فامیل شد که قرار بود برای محسن خودمان به خواستگاری او برویم او دختری پاک و خانه دار بود یک مرتبه حاج خانم ما گفت حالا که محسن رفته و به آرزویش رسیده خوب است با محسن عاشوری صحبت کنیم و آن دختر را برای او خواستگاری نماییم بعد از صحبت، من بلند شدم و رفتم تعزیه ی یک شهید محسن عاشوری هم آمد و کنار من نشست بعد از اتمام مجلس گفت حاج آقا یک ساعت قبل خواب دیدم که شما یک انگشتری از دست محسن در آوردید و به دست من کردید من هم که دنبال فرصت می گشتم گفتم که اتفاقا یک ساعت پیش توی خانه ما صحبت می کردیم راجع به یک دختر خوب از فامیل که می خواستم برای محسن ما برویم خواستگاری حالا که محسن رفته برای محسن عاشوری زیبندگی دارد و خوابت هم درست است و تناسبش هم درست بود و همان بوده که از دست او در آوردیم و به دست شما کردیم گفت نه این تعبیرش نیست رفت و در عملیات بعدی خودش خوابش را تعبیر کرد و به شهادت رسید.