https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/157367
شناسه خبر: 157367
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۴۲
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی معصومه مینایی: بعد از شهادت بمان علی راستین یک شب در خواب دیدم که همسرم همراه با سیدی که بسیار نورانی بود به خانه ما آمده است ایشان کت شلواری سورمه ای با پیراهن سفید بر تن داشت و در دستش هم قفسی بود که در آن کبوتری سفید وجود داشت داخل راهرو ایستاده بودند ولی هر چه آنها را تعارف کردند داخل خانه نمی آمدند گفتم علی آقا بیایید داخل چای حاضر است ایشان در جواب من گفت چای نمی خورم باید هر چه سریعتر بروم چون منتظرم هستند گفتم چه قدر عجله داری ؟ گفت نه باید بروم . و درب قفس را باز کرد و کبوتر را به طرف اتاق رها کرد و رو به سید نورانی کرد و گفت سید جان ممنون هستم از اینکه کبوتر را آزاد ساختی وبا من خداحاظی کرد و رفتند و من از خواب بیدار شدم.