https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/157368
شناسه خبر: 157368
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۴۲
گذشت و اغماض
راوی معصومه مینایی: به خاطر دارم یک شب همسرم بمان علی را برای تهیه نان بیرون فرستادم بعد از چند ساعتی بیرون خانه رفتم ودرب حیاط راباز کردم دیدم هنوز نیامده درب را بستم وبه طرف خانه آمدم . ناگهان یکی درب را به صدا درآورد وقتی درب را باز کردم دیدم همسایه مان است به من گفت نان ندارید به ما چند تایی بدهید چون هیچی نان در خانه نداریم در همین حین همسرم از راه رسید و خانم همسایه به علی آقا گفت علی آقا اگر نان دارید به ما چند تایی بدهید وایشان 2 عدد نان گرفته بود و هر دو نان را به همسایه داد وقتی که وارد خانه شدیم . به او گفتم : لااقل یکی از از نان ها را برای خودمان نگه می داشتی به من گفت ما باید مثل ائمه اطهار باشیم اگر گرسنه ای درب خانه را زد او را دل شکسته و ناراحت نکنیم وحتی اگر شده خودمان چیزی نخوریم و او را سیر کنیم هیچ موقع این خاطره از ذهنم بیرون نمی رود.