https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/157371

شناسه خبر: 157371
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۴۲

مطلع شدن شهادت از طريق عوامل غير مترقبه

راوی غلامرضا روحی: به خاطر دارم قبل از اینکه دوستم بمان علی به جبهه برود یک روز به من گفت غلامرضا امروز در کنار جوی آب نشسته بودم و با خودم فکر می کردم ناگهان یکی مرا صدا زد وگفت بمان علی . صدایش خیلی دلنشین بود هرچه اطرافم را نگاه کردم چیزی ندیدم . دوباره همان صدا تکرارشد گفتم چه کسی هستی خودت را نشان بده ناگهان صدایی آمد و گفت : می خواهم تو را کمک کنم . گفتم : اسمت چیست ؟ در جوابم گفت : بمان علی اسمم فرشته نجات است . و ناگهان غیب شد بعد از اینکه ایشان این ماجرا را برایم تعریف کرد بیش از پیش به این جوان علاقه مند شدم . بعد از گذشت زمان من به شهر آمدم و در بازار رضا مشغول به کار شدم و یک روز دیدم بمان علی به مغازه من آمد تا اینکه او را دیدم بسیار خوشحال شدم چون مدتها بود اورا ندیده بودم گفتم چطور به اینجا آمدی ؟ گفت آدرست را از آن یکی و آن یکی پرسیدم تا اینکه تو را پیدا کردم . چند وقتی را پیش من ماند و در مغازه ی من مشغول به کار شد . وشبها در مغازه می خوابید . یک روز که به مغازه می رفتم مثل همیشه دیدم بمان علی درب مغازه را باز کرده و مشغول کار است خیلی خوشحال بود گفتم چی شده است ؟ چرا این قدر خوشحالی ؟ گفت یادت هست زمانی که در روستا بودیم ماجرایی را برایت تعریف کردم دوباره همان فرشته نجات به خوابم آمده است . به من گفت بمان علی حرکت کن این بار توراحتما نجات می دهم . گفتم بمان علی منظورش چه بوده است ؟ چیزی نگفت دوروز بعد ایشان با من خداحافظی کرد و رفت به روستا تا چند ماهی از ایشان خبر نداشتم . از آشنایان ایشان پرسیدم بمان علی کجاست ؟ گفتند ایشان به شهادت رسیده است فهمیدم منظور فرشته نجات این بوده است که به جبهه برود و همان روزی که از من خداحافظی کرد و به روستا رفت خودش را به پایگاه بسیج معرفی کرد و به جبهه رفت و بعد از چند روز به درجه رفیع شهادت رسید همان طور که قبلا به او الهام شده بود.