https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/157872
شناسه خبر: 157872
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۲:۴۸
خاطرات جنگی
کاروان حسینیان باز می رفت که حماسه بیافریند . برادارن کادر گردان را جهت شناسایی و توجیه عملیات به منطقه بردند . من نیز سعی داشتم که این دفعه به عنوان کادر گردان با آنها بروم تا پس از شناسایی نیروهای خود را به منطقه گسیل دهیم . ولی یک دفعه ماموریت عوض شد و نیروها را به کردستان گسیل دادند . پس از یکروز درمریوان ما را به کنار رودخانه ای بردند که روزی ضد انقلاب درآنجا اسلحه قاچاق از عراق وارد می کرد . بچه ها را هر شب جهت آمادگی به کوهستانی سمت کردستان و راهپیمایی می بردیم . بعد از 20 روز گردانها را به قرارگاه تاکتیکی که تودیک دشمن بود بردند . روز بعد ساعت چهار بعد از ظهر بود که تمام برادران اسلحه های خود را چک کرده و خشابها را پر از گلوله نموده و نیز تجهیزات خود را برداشتند و آماده بودند. نا گفته نماند که یکی از برادران به نام احسان جامساز که چهره ای زیبا و خوش صورت داشت خیلی نورانی بود به طوری که همه می گفتند : این برادر شهید خواهد شد . او خیلی علاقه داشت که به عملیات برود چون تا آن موقع به عملیاتی نرفته بود . یادم می آید شب آخری که می خواستیم به قرار گاه تاکتیکی برویم ، این برادر از ساعت 7 تا 11 شب گریه می کرد و می گفت : برادران ، قدر خود را بدانید ، فرمانده ما امام زمان (عج) می باشد . او مرا تحت تاثیر خود قرار داده بود به طوری که از او طلب دعا نمودم و خیلی خوشحال بودم که بین نیروهای من چنین کسانی هستند . خلاصه ساعت 4 بعد از ظهر به طرف پنجوین حرکت کردیم و ساعت 7 نماز را در حال حرکت خواندیم . از پنجوین که گذشتیم به باغهای کشاورزی عراق رسیدیم که ساعت 8 نیز از آنجا رد شدیم و … حمله با آتش سنگین توپخانه خودی آغاز شد . یا ا… یا ا… یا ا… ، ینروهای دسته ی من که اول بودند خود را به طرف بالامی کشیدند . نفر اول یکی ار برادران همشهری من بود ، نفر دوم خود من بودم که به او گفتم : علی ، علی او گفت : چی می گی احمد ؟ گفتم : بکش بالا، خدا نگهدارت علی گفت : قربانت در همین موقع سنگر اول ارتفاع سقوط کرد . ارتفاع اولی بدست گردان ما افتاد . داشتیم به طرف ارتفاعات بعدی می رفتیم که آتش تیر بار ها و دوشیکاها وضد هوایی ها ما را متوقف کرد . در نقشه ارتفاعات بعدی را برای ما توجیه نکرده بودند ، ما متوجه شدیم که ارتفاعات بعدی درپشت این ارتفاع می باشد . نیروهای دسته ی من که پراکنده شده بودند ، ار من کسب تکلیف می کردند ولی من نمی توانستم به آنها جوابی بدهم زیرا ار طرف بی سیم دستوری صادر نشده بود . من فقط به آنها می گفتم : تا توان دارید به شدت جواب بدهید . در همین حین یاد احسان افتادم و به یکی از برادران گفتم : احسان چی شد ؟ گفت : با آرپی جی به طرف آن ارتفاع رفت . به همان ارتفاع رفتم ، ضد هوای خاموش شده بود فهمیدم کار احسان بوده است از چند نفر بچه هایی که آنجا بودند ، سوال کردم احسان کجاست؟ گفتند : همان برادری که چهره نورانی و خوش صورتی داشت ؟ گفتم : آری خودش است ، کجاست؟ گفتند : به طرف آن تپه رفت تا آن ضد هوایی دیگر را خاموش کند . چون آتش خیلی شدت پیدا کرده بود نتوانستم بروم ولی منتظر شدم تا آن ضد هوایی دیگر خاموش شود و احسان برگردد. ولی نه ضد هوایی خاموش شد و نه دیگر احسان برگشت. خلاصه گردان داشت از بین می رفت که از پشت بی سیم کمک خواستیم . گفتند : یک گروهان از برادران ارتشی دارند به کمک شما می آیند . ولی دیگر دیر شده بود . دوباره از بی سیم خواستیم که یک گردان تازه نفس برایمان بفرستند تا نیروهای باقیمانده را به عقب بکشیم . حدود یک ساعت بعد یک گردان آمد و آتش درست کرد. ساعت حدود 5 صبح بود که از ارتفاعات به عقب بر می گشتیم که متاسفانه فرمانده گردان خوب و مخلص ما برادر کریمی و فرمانده گردانهای اسفراین و عاشوری و مسئول تدارکات کریمی و تعداد دیگری از فرمانده دسته ها که نام آنها یادم نمی آید به لقاءا… پیوستند روحشان شاد ویادشان گرامی باد . بعد از اینکه از این عملیات خسته کننده و سخت با آن همه سرو صدای تیر و توپ به عقب بازگشتیم وقتی آمار از دسته ام گرفتم دیدم که متاسفانه از 36 نفر فقط 11 نفر سالم مانده ایم . که بقیه یا شهید ویا مجروح شده بودند . خوب انسان درحال امتحان است . پس از چند عملیات پیروزمندانه یک عقب نشینی نباید انسان را دلسرد کند ، یاید راه حق را هرچند سخت است بخاطر خدا قبول کنیم.