https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/158975
شناسه خبر: 158975
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۳:۰۶
اعتقاد به ولایت
یادم است آقای صادقی درسال هزار و سیصد و شصت و یک در خدمت حضرت امام و به عنوان نیروی محافظ بعثه انجام وظیفه می کردند خود آقای صادقی این خاطره را چندین بار برایم تعریف کرده بود: یکروز صبح کهشیفت نگهبانی من بود حدود ساعت 10 در سنگری که مشرف به منزل حضرت امام خمینی (قدس سره الشریف) در جماران بود نشسته بودم یکمرتبه متوجه شدم امام عزیز با یک سینی در دست که دارای یک لیوان چای ویک قندان و یک پیشدست میوه پر از گیلاس است از نردبان آهنی بالا می آید من فوراً جلو رفتم و گفتم اجاه بدهید کمک کنم حضرت امام خمینی فرمودند نه، خودم می خواهم بیایم، می خواهمکمی اینجا بنشینم و سپس حضرت امام وارد پشت بام شدند و پس از سلام و احوالپرسی به ن گفتند اسلحه را به من بده، شما چای و میوه ات را بخور. خیلی تعجب کرده بودم نمی دانستم بیدار هستم یا خواب می بینم آیا به راستی این صحنه واقعی است اسلحه را به حضرت امام دادم و مشغول چای خوردن شدم بعد حضرت امام قصد بیرون رفتن کردند گفتم آقا ...... بقیه حرفم را نزدم ایشان اسلحه را گذاشت و هنگام بیرون رفتن که با آقا گفتن من همزمان شده بود کنار در ایستادند رویشان را به ن کردند و فرمودند محمد علی ما دوستانمان را خوب می شناسیم من گفتم آقا فدایتان شوم مگر که من یک منافق باشم و شیطان مرا وسوسه کند آخر شما امید تمام مستضعفین و محرومین هستید شما را به خدا بی احتیاطی نکنید، همین طور که صحبت می کردم اشک می ریختم حضرت امام از پله ها پایین می رفتند.