https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/158985
شناسه خبر: 158985
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۳:۰۶
توجه به تحصيل و علم آموزي
راوی علی اصغر طاهری شرق: یادم است گاهی اوقات آقای صادقی برای استراحت با تعدادی از دوستان خود به کاشمر می آمدند و من نیز هرگاه که به شهر می آمد برای دیدن ایشان به منزلش می رفتیم چون کار من پرسنلی بود تا آن موقع هنوز نتوانسته بودم که جبهه بروم یکروز از دوستانم شنیدم که آقای صادقی به کاشمر آمده اند به دیدار ایشان رفتم. در بین راه او را دیدم و پس از احوالپرسی به طرف خانه من به راه افتادیم سر کوچه به او تعارف کردم که به منزل ما بیایید آقای صادقی گفت نه دیگر مزاحم نمی شوم گفتم آقای صادقی دست ما را هم بگیر من هم دوست دارم همراه شما به جبهه بیایم. از اینکه در پرسنلی و معاونت نیرو هستم راضی نیستم دوست دارم کارگردانی انجام دهم، دلم می خواهد در جبهه باشم. آقای صادقی که فردی بود بسیار رک گو به من گفت راستش را بگو واقعاً دلت می خواهد به جبهه بیایی یا اینکه چشمت به من افتاده است دم از جبهه می زنی؟ گفتم چرا؟ گفت بخاطر اینکه عده ای هستند تا به شهرستان می آیم می گویند یک کاری کنید تا ما هم به جبهه بیایم ولی همین که عازم منطقه می شویم دیگر خبری از آنها نمی بینم. حالا مرد و مردونه راستش را بگو اگر واقعاً عشق جبهه داری بلند شو بیا کسی نیست که بخواهد مانع شما شود. من هم خوشحال بودم، مدتی گذشت و به من مأموریت جبهه خورد ولی متاسفانه آنجا هم در کار پرسنلی بودم، تقریباً قبل از عملیات والفجر هشت بود که به سراغ ایشان رفتم پس از احوال پرسی گفتم آقای صادقی قرار بود دست من را بگیری، دوست دارم در گردان باشم دوباره محمد علی همان جمله را تکرار کرد و گفت واقعاً دوست داری گفتم اگر نمی خواستم به شما نمی گفتم گفت قول می دهی مرا تنها نگذاری و همیشه با من باشی؟ گفتم قول می دهم، هر کاری که شما از من بخواهید انجام می دهم آقای صادقی گفت بسیار خوب شما را پیش خودم می آورم. در آن زمان آقای صادقی فرمانده بودند و چون عملیات در پیش بود می خواستند گردانها سریع شکل بگیرد. فردا صبح زود آقای صادقی پیش من آمد و گفت برویم. تعجب کردم که کارم به این سرعت درست شده است. گفتم حاج آقا کجا؟ گفت مگر قول نداده بودی که صادق را کمک کنی؟ پس چرا معطلی؟ گفتم چرا آقا ولی نه به این سرعت. اصلاً فکر نمی کردم که کارم به این سرعت درست شود. سریع اسبابهایم را جمع کردم و همراه آقای صادقی به میدان صبحگاه پنج طبقه رفتیم و به عضویت گردان آقای صادقی در آمدم و مسئول تدارکات گردان شدم. درست است که خودم دوست داشتم به جبهه بروم ولی مسبب اصلی به جبهه رفتنم شهید بزرگوار محمد علی صادقی بود.