https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/158988

شناسه خبر: 158988
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۳:۰۶

توجه به تحصيل و علم آموزي

راوی علی اصغر طاهری شرق: یادم است قبل از انقلاب یکبار به من اطلاع دادند در مدرسه از طرف آموزش و پرورش مراسمی برگزار شده است که شماهم باید شرکت کنید، به مدرسه رفتم در آنجا عده ای از سرشناسان روستای کریزو کوهسرخ نشسته بودند. در تمامی دیوار های مدرسه عکس شاه مخلوع به چشم می خورد و در طی مدتی که در آنجا بودم فقط تعریف و تمجید از شاه می کردند. من که وضع را به اینگونه دیدم از آن مراسم خارج شدم و به سمت خانه ام به راه افتادم در بین راه آقای صادقی را دیدم گفت از کجا می آیی؟ گفتم از مراسمی که در مدرسه برگزار شده بود می آیم، جریان را برای محمد علی تعریف کردم گفت چرا به چنین جلسه ای رفته ای؟ گفتم نمی دانم اشتباه کردم و دوباره به راه افتادم برادر محمد علی به نام عیسی در همان مدرسه بود. به او گفته بودند باید یکی از اقوامت در این مراسم شرکت کند به همین خاطر عیسی فردی را به دنبال محمد علی فرستاد تا او را به مدرسه بیاورد در غیر این صورت امکان داشت عیسی را از مدرسه اخراج کنند به همین خاطر به اجبار محمد علی به مدرسه رفت. در آنجا مسئول آموزش و پرورش بخش کوهسرخ در حال سخنرانی بوده است می گوید وقتی سخنرانی من تمام شد شما دست بزنید. هنگام دست زدن که می رسد به خاطر جوی نامناسبی که بوده است محمد علی از جلسه بیرون می آید هرچه به او می گویند بمان و بیرون نرو ولی او توجهی نمی کند و از مدرسه خارج می شود. هنگام بیرون رفتن یکی از عکسهای شاه را نیز از روی دیوار می کند و جلوی مدرسه پاره می کند بعد از چند ساعتی از این جریان او را دیدم و تمامی کارهایی را که انجام داده بود برایم تعریف کرد سپس گفت اکنون تحت تعقیب است و باید جایی را برای مخفی کردنش پیدا کنم. از آن طرف هم کدخدای روستا سفارش کرده بود که صادقی را هر کجا هست پیدا کنید و دستگیر کنید و تحویل بخش کوهسرخ بدهید خلاصه به کوهی که در نزدیکی روستاست رفتیم در کوه غاری وجود داشت که مخفی گاه خوبی به نظر می رسید چن احتمال داشت منزل اقوام محمد علی را بگردند صلاح نبود در روستا بماند به هر حال او دو، سه روزی همانجا ماند و من برای او غذا می بردم تا من را می دید می گفت چه خبر، و مرتب از برادرش می پرسید که آیا او را از مدرسه اخراج کرده اند یا نه وقتی به او اطمینان دادم که برادرت همچنان در مدرسه است کمی آرامتر شد به او گفتم آنها فقط تو را می خواهند گفت تو فقط تند تند خبرها را به من بده گفتم محمد علی چون من هم آنروز از مجلس خارج شدم احتمال دارد خود من را نیز مورد تعقیب قرار دهند و از طریق من تو را هم پیدا کنند گفت راست می گویی گفتم به یکی از اقوامت که ناشناس است می گویم برایت غذا و لباس بیاورد گفت پس به پسر عموهایم بگو، قابل اطمینان هستند شب حدود ساعتهای هفت یا هشت بود که همراه یکی از پسر عموهایش با فانوس به بالای کوه رفتیم به محمد علی گفتم اکنون آموزش و پرورش تعطیل است و دیگر کاری به تو ندارند هوا هم تاریک است برویم پائین و او هم قبول کرد و همراه ما به روستا آمد. همان شب با یکی از دوستانم که در آموزش و پرورش بود تماس گرفتم و او قبول کرد که شکایتهایی که از آقای صادقی شده و در پرونده ای که در آموزش و پرورش جمع آوری شده است به طریقی بلند کند و انگار نه انگار هیچ اتفاقی افتاده است. فردای آن روز دوستم برگه های شکایت را به من داد و آنها را از بین بردم و محمد علی هم در روستا آزادانه راه می رفت ولی پس از دو روز او را دستگیر کردند. او را به بخش کوهسرخ بردند و در ژاندارمری آن زمان کمی او را شکنجه دادند علت دستگیری او هم خروج از آن مراسم بود و همچنین پاره کردن عکس شاه. خلاصه پس از دو روز که او را کمی اذیت کردند با تعهد گرفتن از خودش و پدر و مادرش او را آزاد کردند و محمد علی نیز با پای پیاده از کوهسرخ به کریز آمد وقتی محمد علی به روستا آمد با او همراه هفت یا هشت نفر دیگر از جوانان انقلابی در منزل ما جلسه ای برگزار کردیم دیگر طاقت این همه ضلم و ستم را نداشتیم محمد علی هم گفت اگر قرار باشد برای پاره کردن یک عکس از شاه اینهمه ستم ببینیم دیگر طاقت ندارم اینطوری نمی ود نمی توانم اینهمه ظلم را تحمل کنم. پسساز چند روز خبردار شدیم که آقای فرمان که آن زمان نماینده مجلس بود قرار است به کاشمر بیاید و برای مردم سخنرانی کند قرار شد عده ای نیز برای استقبال او بروند من نیز آن روز همراه آقای صادقی دم در مسجد جامع ایستاده بودیم که ناگهان کدخدای روستا آمد و گفت بلند شوید و به استقبال آقای فرمان بروید تا محمد علی این حرف را شنید گفت آقای کدخدا اگر مرا بکشید هم نمی آیم من نمی توانم به استقبال اینگونه افراد بروم کدخدا هر کار کرد نتوانست محمد علی را راضی کند، یکی دیگر از دوستانمان که روحانی بود به نام آقای حیدری او هم نیامد به محمد علی گفتم شما در کوهسرخ پرونده داری، بهانه به دست اینها نده تا تو را دوباره اذیت کنند. به هر حال با اصرار به راه افتادیم ولی در بین راه دوباره فرار کرد. هر چه صدایش کردیم جواب نداد و با سرعت از آنجا دور شد. خلاصه محمد علی در قبل از انقلاب همیشه با اطرافیان و دوستداران شاه مخالف بود و اکثر اوقات به خاطر فعالیتهای انقلابیش مورد تعقیب و آزار و اذیت بود.