https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/158994
شناسه خبر: 158994
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۳:۰۶
زيرکي و هوشمندي
راوی کاظم ابراهیم: - یک قبضه تیربار عراقی بود که بیش از حد بچّه ها را زیر آتش می گرفت و بچّه های زیادی شهید می شدند و مانع پیشروی بچّه ها می شد ، ایشان (شهید محمّدعلی صادقی) گفتند : که باید امشب برویم با آن عراقی تسویه حساب کنیم ، شب که شد ، بعد از نماز مغرب و عشا ، ایشان فرمودند : دعایی برگزار کنند ، دور همدیگر بچّه ها دعای توسّل برگزار کردند . بعد جلسه ای توی سنگر گذاشت ، گفت : بچّه ها امشب باید برویم ،این بابا را برداریم بیاوریم . بعد فرمودند : پنج نفر مسلّح باید باهم برویم . پنج نفر با ایشان راه افتادند ، شهیدعلی صادقی صدا زد عبّاس زاده تو هم اگر دوست داری با ما بیایی بلند شو برویم . یکی از آن پنج نفر نشست و من با ایشان رفتم . تقریباً نیم ساعت سینه خیز رفتیم چون دشمن روی جادّه دید مستقیم داشت و به منطقه مسلّط بود . تیربار دشمن هم آتش سنگینی گرفته بود ، یکی دو کیلومتر به سنگر دشمن مانده بود ، حاج آقای صادقی فرمودند که یک نفر با ایشان برود و سه نفر دیگر اینجا بمانند . گفت : شما همین جا سورة انّا انزلنا بخوانید . سورة اذا جاء قرائت کنید . ما انشاء الله می رویم آن عراقی را برمی داریم می آییم . همانجا بودیم زمزمه می کردیم ،دعا می کردیم مدّتی طول کشید ، حاجی گفت : که ما باید از سمت راست حرکت کنیم ، برویم پشت سنگر ، از پشت سر دشمن برویم ،چند قدمی که رفتند دیدیم دوباره حاجی برگشت ، گفتم : حاجی چرا نرفتی ؟ گفت : اگر نیم ساعت دیگر صبر کنیم ، اینها خسته می شوند و می خوابند . بیست دقیقه ای همانجا بود ، بعد تیربار ساکت شد ،گفت : حالا موقعش است . گفت : باید از توی آب برویم ، چون عراقی ها خاطر جمع هستند که ایرانیها از توی آب نمی آیند . تقریباً یک نیم ساعتی طول کشید ، بعد صدای زمزمة چند نفر آمد ، دیدیم که حاجی دو تا عراقی ها را تیر بارشان ،همانطور که گفته بود آورد به بچّه ها گفت : بند پوتین ندارید ؟ یکی از بچّه ها بند پوتیثن خودش را باز کرد و داد به حاجی ، دست این دو عراقی را به همدیگر بستیم و بردیم به مقرّمان .