https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/158996

شناسه خبر: 158996
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۳:۰۶

لحظه و نحوه شهادت

راوی کاظم ابراهیمی: عبدالله ساعت حدود دوازده شب بود، دشمن که متوجه شده بود ماقصد حمله داریم آتش سنگینی را روی سر بچه ها ریخت وبا شروع حملات نیروهای عراقی چند تن از بچه ها به شهادت رسیده بودند. دقیقاً حملة نیروهای عراقی زمانی شروع شد که اکثر بچه های ما درحال نماز و راز و نیاز باخداوند بودند. نیروهای عراقی به طور مرتب از منورهایی که سیزده یا چهارده دقیقه روشن می ماندند استفاده می کرد و منطقه به طور کامل روشن شده بود. در یک لحظه آقای صادقی را دیدم که به سمت من می آید، تا به من رسید گفت سریع نیروهایتان راحرکت بدهید واز راهکاری که می خواهید وارد شوید اقدام کنید. ابتدا برادرهای غواص آماده شدند. دشمن همچنان آتش می ریخت ما نیز شروع به حرکت کردیم و از همان لبه ای که می خواستیم وارد نهرخین بشویم ناگهان دستور رسید که همانجا بنشینید. من هم جلو بودم البته یک نفر از برادرهای معاونت عملیات بود که از من جلوتر حرکت می کرد، یکدفعه دیدم یک نفر از کنار کانال به سمت من می آید، تا رویم را آن طرف کردم گلوله خمپارة شصت در کنار ما به زمین اصابت کرد. ناگهان صدای یکی از بچه ها به نام آقای آخوندی را شنیدم که مجروح شده بود، بلند شدم تا به سمت آقای آخوندی بروم و جراحتش را ببینم. یکی از بچه ها به نام آقای شیرزاد گفت برادر رسولی یک نفر دیگر هم اینجا مجروح شده است. گفتم برادر شیرزاد او را ببندد، سپس پیش آقای آخوندی رفتم یکی از بچه های امدادگر را صدا کردم تا آقای آخوندی را به عقب انتقال دهد تا اگر باز هم گلوله خمپاره ای آمد دیگر ایشان آسیب نبیند، سپس پیش فرد دیگری که مجروح شده بود آمدم. تاریک بود و صورتش را نمی دیدم، گفتم برادر کجایت مجروح شده است دیدم چیزی نمی گوید فقط با صدای بسیار خفیفی می گوید یا حسین، یا زهرا، یا محمد... . ناگهان منور زدند و منطقة ما روشن شد. هنگامی که منور زده شد من چشمم به آقای شیرزاد بود. در آن روشنایی ایجاد شده چشمم به اشکهای آقای شیرزاد افتاد که از گونه هایش جاری بود. تا اشک شیرزاد را دیدم ناخودآگاه به صورت مجروح نگاه کردم، باورم نمی شد که آقای صادقی باشد هنوز زنده بود و ذکر و نامهای ائمة اطهار (علیه السلام) را می گفت، سریع با آقای شیرزاد او را به داخل سنگر بردیم، به بچه های امداد گفتم سریع او را ببینند، به امدادگر هم نگفتیم که این آقای مجروح برادر صادقی است ولی انگار خود امدادگر می‌دانست. امدادگر به من گفت من زخمهایش را می بندم شما برو. گفتم بسیار خوب و حرکت کردم به سمت جلو، آن لحظات هنوز آقای صادقی به شهادت نرسیده بود ولی جراحت بسیار سختی برداشته بود، می دانستم آقای صادقی دیگر زنده نمی ماند و از جمع ما جدا می شود. او را در آخرین لحظه بوسیدم و از او خداحافظی کردم و از نهر خیّن رد شدم وقتی برگشتم شنیدم که ایشان به شهادت رسیده است.