https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/159095
شناسه خبر: 159095
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۳:۰۷
حسن برخورد
راوی علی صلاحی: پس از اینکه گردان را سازماندهی و نیروهای بسیجی را آموزش دادیم. گردان ما که بنام گردان نصرالله نام گذاری شده بود و جهت حفظ خط پدافندی نفت شهر به آنجا اعزام شد. در زمانیکه در خط مستقر بودیم یک روز برادر علی صادقی در حالیکه دست یک برادر بسیجی در دستش بود و می خندید وارد سنگر شد. گفتم : چه شده است ؟ گفت : این برادر بسیجی روز دوّمی است که به خط آمده ولی می گوید می خواهم به خانه امان برگردم. بعد من با آن بردر بسیجی صحبت کردم و از او سؤال کردم بچّة کجائی؟ گفت : بندقره. گفتم : چرا می خواهی برگردی؟ گفت : اینجا سرد است. بعد از چند دقیقه صحبت، او را توجیه کردم و به سنگرش برگشت. فردای آن روز دشمن از تعویض نیروهای ما مطّلع شده بود و شروع به ریختن آتش کرد. من برای چک کردن خط از سنگر بیرون آمدم. اوّل به طرف سنگر علی صادقی رفتم بی سیم چی گفت : برادر صادقی رفته تا از بچّه های نگهبان خبر بگیرد. چند قدم جلوتر که رفتم علی صادقی را دیدم، بعد از احوالپرسی به طرف سنگر نگهبانها رفتیم. در حین سرکشی برادر علی صادقی گفت : برادر صلاحی نگهبانها همه به کف سنگرها چسبیده اند. چون آتش دشمن سنگین است در همین هنگام از فاصلة دور دیدم که یک برادری بالای کیسه های سنگر نشسته و سرش از خاکریز هم بلندتر است. گفتم : باید ببینم این شخص چه کسی است تا تشویقش کنیم. وقتی به آن شخص رسیدیم، دیدم همان برادر بسیجی دیروز است صورتش را بوسیدم و شالگردنم (چفیه ام) را به او دادم.