https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/159250

شناسه خبر: 159250
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۳:۰۹

تدبير نظامي و مديريت

راوی علی رضایی: در عملیات کربلای 5 محمد باقر صادق جوادی مسئوول محور سلمان بود آنجا که رفتیم به اصطلاح زدند به خط یک پلی بود به آن اروند صغیر که انشعابی از روند کبیر بود گفتند از دروند اصلی می آمد الطویل یا جزیره ماهی رو برویش هم پتروشیمی عراق بود که از بالای آن بر جکهای پتروشیمی مسلط بود چند تا کالیبر را هم گذاشته بود آنجا را می زد بچه های که توی نقطه رهائی جلو رفتند درگیر شدند من به اتفاق آقا صادق جوادی و دو نفر دیگر یک کم دیرتر از آنها رفتیم . چون اگر مسیر اصلی می خواستیم برویم خیلی زمان می برد . زدیم از وسط نی ها به اصطلاح یک فاصله کوتاهتر را انتخاب کردیم. وسط نی ها به یک کمین برخورد کردیم . آنها اصلا خواب بودند موقعی که ما رفتیم سنگر را دیدیم فکر نمی کردیم تویش نیرو باشد. بعد یکی از بچه ها به اتفاق آقا صادق جوادی رفتند جلو و سه عراقی از توی سنگر در آوردند . سنگر کمین دشمن بود . فکر نمی کردند ما ظهر به خط بزنیم - و این ظهر به خط زدن فکر و تصمیم آقا صادق جوادی بود. آنجا که رفتیم بچه ها یک پلی گذاشته بودند . از این یک طرف دروند صغیر از روی آن پل باید بچه ها می رفتند تا وارد جزیره شوند . بچه ها وارد جزیره شده بودند. من و صادق جوادی هم آمدیم از روی آن پل هم پلت ها را برداشته بودند . یک متر یک متر فقط آهن بود رفتیم آن طرف بچه های گردان هم تقریبا همه رفتند و درگیر شدند. تقریبا خط مثبت شده بود یک مقداری سمت راست جزیره مقاومت می کردند هنوز نیروهای عراقی بودند فکر می کنم حاج باقر تماس گرفتند که برادر صادق جوادی بروند عقب کارشان داشت می خواستند ایشان را ببیند و صحبتی کنند در مورد آن منطقه ای که عراقی ها مقاومت می کردند ، من و صادق جوادی دوباره روی همان پلت ها آمدیم ولی روی پتروشیمی کالیبر ما را دیده بود خیلی بد هم می زد. الحمدا... آمدیم این طرف ایستادیم این طرف که آمدیم چهار پنج سنگر بود که اینها هنوز پاکسازی نشده بود. درست قبل از عملیات آنجا را زده بودیم . از آن طرف هم وارد شده بودند . ولی صادق جوادی خودش مشکوک شد گفت: این سنگر ها را برویم پاکسازی کنیم. سنگر ها را نارجک انداختیم و پاک سازی کردیم . آمدیم یک شهید به اصطلاح این حرف پل روی زمین دراز کشیده بود. یک گلوله دقیقا به پیشانی ایشان خورده بود. خونها ریخته بود. توی یک گردان کوچکی که جلویش بود و لخته شده بود. من اسلحه نداشتم آقا ی صادق جوادی گفت اسلحه ی این را بردار . اسلحه اش را برداشتم آمدیم داشتیم می آمدیم عقب که یک تانک عراقی دیدم . زیرش یک نفر خوابیده بود. آمدم او را بزنم صادق جوادی نگذاشت. دستم را گرفت گفت صبر کن ببینم کیه و چیه . چون آن طرف هم خاکریزی نبود. عراقی ها در آن تکه ای که مقاومت می کردند می زدند . رفتم جلوتر دیدم یک تکان خورد . آمدم بزنم ایشان باز هم نگذاشت گفت صبر کن تا من بیایم . رفتیم جلوتر دیدم خیلی نزدیک شدیم. آن ما را شناخته بود. از بچه های لشگر خودمان بود. چون نیاز به ادوات داشتیم آن تانک عراقی بود آمده بود درستش کند . برادر باقر هم گفته بود آن تانک را بیاور اینجا که ما از آن استفاده کنیم. آمد بیرون برادر صادق جوادی ایشان را بغل کرد و بوسیدش و گفت برو یک گوسفند نذر کن. چون تا حالا تو را زده بودیم. بعد تانک را راهش انداخت. برادر صادق جوادی هم گفت بایست تانک را راه اندازی کند . با هم برویم حدود 5 دقیقه ای طول کشید تا تانک را راه انداخت و به اتفاق آمدیم . برادر قالیباف را دیدند صحبتهایشان را کردند. تبادل نظر انجام شد. تقریبا فکر می کنم ساعتهای سه و یا چهار شده بودش نماز هم هنوز فرصت نکرده بودند بخوانند نهار هم هنوز نخورده بودند. می خواستیم نماز بخوانیم که قبل از عملیات گفته بودند همه باید موهایتان را بزنید که موها کوتاه باشد که اگر خواستند شیمیائی بزنند بتوانید ماسک بزنید. ولی من موهایم را نزده بودم . موهایم خیلی بلند بود حتی تا توی صورتم را گرفته بود. برادر صادق گفت شما نماز می خوانی با من. گفتم شما بخوانید بعد من نماز می خوانم تیمم گرفتند آنجا نمازشان را خواندند. بعد من که آمدم و تیمم کنم هر کار کردم چون موهایم خیلی بلند بود و دستهایم نیز خون آلود و کثیف بود. نمی شد آب هم که آنجا نبود. فرصتی هم نداشتیم که دنبال آب بگردیم هر کاری کردم نمی توانستم تیمم بگیرم . یکدفعه دیدم از پشت یکی موهایم را نگه داشته است. نگاه کردم دیدم برادر صادق جواد راست گفت هر چه به شما گفتم موهایت را بزن به حرف نکردی حالا اینجا گیر می کنی . موهایم را بالا نگه داشت. من تیمم کردم و نمازم را خواندم . دیگر خط هم تثبیت شد. بعد گفت راستی ما نهار هم نخورده ایم. دیگر ساعت چهار و نیم بود. دیر وقت بود . بچه های 25 کربلا بغل ما عمل کرده بودند. خیلی عقب تر از ما بودند. من رفتم . آنجا نهار بگیریم. اتفاقا خیلی بچه های خوش مشربی هم داشتند. گفتند امروز ما کته پلو است. می توانید بخورید؟ گفتم : آری . دو تا ظرف غذا به ما دادند. آوردم آنجا ایستادم گفتم آقا با این دستها ؟ گفت حالا وقت این حرفها نیست یک چیزی بخور ته دلت را بگیرد و بعد می رویم برنجهایش را که خوردیم، دیدیم ته برنجها گوشت هم است که ما ندیده بودیم. برادر قالیباف هم تماس گرفتند که بیائید عقب چون خط کاملا تثبیت شده بود ظاهرا برای تبادل نظر در رابطه با اسم شب یا برای بعدش بود. داشتیم می آمدیم عقب که چند تا چتر منور هم افتاده بود. برادر صادق جواد و گفت یکی دو تا از این چترها را بردار و لازم داریم که با سر نیزه کلاش سیم ها را اضافی را بریدم و دو سه تا چتر من برداشتم و یکی دو تا هم ایشان برداشتند و آمدیم عقب.