https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/159260
شناسه خبر: 159260
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۳:۰۹
تدبير نظامي و مديريت
راوی مرتضی عطایی: در عملیات والفجر 8 مسئولیت مهندسی یک محور با آقای صادق جوادی و معاون آشیان واگذار شده بود. بردن ادوات مهندسی از آن مسیر مشکل بود. قرار بود که آقای صادق جوادی به همراه جانشین به اتفاق چند نفر از بچه های جهاد قرار بود که ما یک اکیپ مهندسی را ببریم آن طرف آب و بعد از اینکه بچه ها در منطقه مستقر شده اند شروع کنند به خاکریز زدن و جن پناه برای نیروها درست کردند. قطعا بردن بولدوزر و لودر در آن وضعیت آن هم در حین عملیات تا بعد از اینکه نیروها خط اول را شکستند و عملیات را ادامه می دادند ما باید خودمون را به بچه های خط شکن برسانیم و قبل از تاریک شدن هوا جاهائی را که مشخص شده برای نیروها جان پناه و خاکریز می زدیم. عرض شود یکی از کارهای بسیار مشکل که بر عهده صادق جوادی و جانشینش بود انتقال دستگاههای لودر و بلدوزر به آن طرف آب بود که در آن تاریخ می گفتند سرعت آب در ساعت 70 کیلومتر بود. بعد از اینکه خط اول شکسته شد تقریبا یک نیم ساعتی ، یک ساعتی از شروع عملیات نگذشته بود که ما باید حرکت می کردیم. روز قبلش لودر ها و بولدوزرها را روی یک لنجهائی که باز اینها به وسیله قایقهائی که یدک شده اند و آن طرف آبها هم با یک قایقی جدا که نم نم باران هم می آمد حرکت کردیم . واقعا شب به یاد ماندنی بود . آن شب موقعی که ما رسیدیم کنار آب قایق ما چند بار خراب شد. کار نداریم خلاصه آمدند. لودر ها و بولدزرها را آن ور آب پیاده کنند که فرو رفتند توی گل. کنار رودخانه حالت باطلاقی بود. باید هر چه سریع تر این تخلیه انجام می شد وگرنه می افتادیم به جذر و مد آب و بعدا مشکلات بیشتر می شد. خلاصه با هر مشکلاتی بود اینها را پیاده کردند. لودر ها و بولدزرها توی گل پایین می رفتند. یادم است آن شب باران تقریبا سرعتش بیشتر شده بود . آقای صادق جوادی به من و همکارم که بیسیم چی بودیم و خیس شده بود به ما دو نفر گفتند سریع بروید داخل یکی از سنگر ها و عرق های خودتان را خشک کنید . خودش تا صبح به برادرهای جهاد شروع کردند با بیل کلنگ خلاصه راهی درست کردند که بتوانند بولدوزرها و لودرها را بیرون بیاورند. خلاصه راهی درست کردند که بتوانند بولدوزرها و لودرها را از گل و لای بیرون بیاورند که موفق هم شدند. تقریبا هنوز هوا کاملا روشن نشده بود توانستند بولدزر آخری را بیرون بیاورند و حرکت کنند به سوی منطقه ای که بچه ها به سوی پیشروی بودند. شاید ما اولین وسیله نقلیه را رد کردیم . یادم هست یک جائی قرارگاه مرکزی عراقی ها بود . اینجا دشمن خیلی مقاومت می کرد. تقریبا هوا گرگ میش شده بود. ما رسیدیم به آنجا . به محض اینکه ما اینجا رسیدیم سر و صدای عراقی ها ساکت شد. وقتی علت را از فرمانده گردان ها سوال می کردیم می گفتند با بلند شدن صدای آنها فکر کردن تانک هستند. همزمان با نیروی پیاده تانک هم رد کردیم. برای همین با سریع عقب نشینی کردند. هوا که روشن شد از منطقه ای که نخلستان بود آنجا خارج شدیم و به یک دشت کفی صافی رسیدیم. در آن منطقه دشمن با تیر مستقیم تانک ما را می زد. آقای صادق جوادی به هفت هشت نفر که با هم بودیم گفتند سریع بروید طرف یک خاکریز پشت سنگر رفتیم ، سنگر گرفتیم تا تیر مستقیم به ما نخورد. ما در حال دویدن به طرف خاکریز بودیم که برویم آنجا جان پناه بگیریم. هنوز نفر اول که من بودم به آن خاکریز نرسیده بودند. بچه ها را صدا زدیم که سریع بیایید . با شنیدن سر و صدای ما یک دفعه دیدیم هفت الی هشت تا عراقی از توی خاکریز بیرون آمدند و دست ها را آوردند بالا و الدخیل خمینی گفتند و تسلیم شدند. آنها فکر می کردند ما آنها را دیده ایم در صورتی که ما از وجود آنها بی اطلاع بودیم. خلاصه آنها را دستگیر کردیم و انتقال دادیم به پشت سر. بعد از درگیری تقریبا زیادی که در منطقه بود رسیدیم . منطقه ای که قرار بود ما خاکریز بزنیم، خاکریزی گه بچه ها پشتش مستقر شدند ادامه خاکریزی بود که عراقی ها سمت راست مستقر بودند، ما آمدیم با سلاحهائی که داشتیم یک ال مانندی درست کردیم. آنجا که بچه ها پشتش مستقر شده اند ولی ادامه اش دست عراقی ها بود. عصر آن روز هوا یک مقداری تاریک شده بود . آقای دهقان رفته بودند کنج یک منطقه ای بود که روی کنج معروف شده بود. وقتی رفته بود سرش را بالا برده یکباره دیده بود جمعی از عراقی ها آنجایند. یکی هم آمده بود این ور را نگاه می کرد . خلاصه با نارجک آنها را می زدند. تعدادی زیادی از عراقی ها کشته می شدند و تعدادی فرار می کردند. مرحله دوم کار این بود که بیاییم یک خاکریز دیگر در ابتدای خاکریز اول که بچه ها در آنجا مستقر بودند بزنیم. یعنی خاکریز دوجداره بشود . بولدوزرها شروع کردند شب اول خاکریز های ما را زدند. بعد خاکریز های دیگر را آن ور زدند. خلاصه سه چهار بولدوزر آنجا از دست رفت . در ادامه از بچه های جهاد اصفهان مامور شدند که در ادامه کار با ما همکاری کنند . یکی دو تا راننده رفت بالا زخمی شدند. طوری بود که دشمن دید مستقیم داشت و می زد. نور افکن هایشان را روشن می کردند. هر که بالای بولدوزرها می رفت با تیر مستقیم می زدند. با تانک و خمپاره می زدند. عجیب می کوبیدند. آخر کاری یک جوانی بود سن و سالش کمتر بود این وقتی رفت روی بولدوزر کارکند یک مقداری کار کرد دید می زنند بلافاصله بولدوزر را سر و وته کردو رو به عقب حرکت کرد . آقا صادق جوادی به ما گفت سریع برو ببرش گردان و او را برگرداندیمش . بعد پرسید چرا رفتید گفت دیدید که دشمن دارد می زند. آقای صادق جوادی گفت: بله قبل از شما چهار ، پنج نفر دیگر مجروح شده اند مرا هم دشمن می زند. آقای صادق جوادی گفت چاره ای نیست . این خاکریز باید زده شود. خیلی خونسرد و کارشناسانه توجیه کرد که این خاکریز بحث حیاتی دارد برای ما به هر حال همزمان هم مسئوول مستقیمش آمد آنجا و دید گفت چی شده گفت هیچی بنده خدا توجیه نبود. توجیهش کرد. بعد آن مسئوول به نیروی راننده بولدوزر گفت: آقا جان در 2 صورت شما می توانی از اینجا بروید. یکی اینکه خدا بخواهد شما شهید یا مجروح شوی و یا اینکه بولدوزر را برانی. چون این کار حساسی است. این کار باید حتما انجام شود. ایشان گفت چشم رفت و نشت پشت بولدزر و شروع کرد به کار کردن . نکته ای که من می خواستم اشاره کنم اینجا بود که آقای صادق جوادی به من گفت: این بنده خدا وقتی می بیبند خودش تنها در تیر رس هست قطعا روحیه اش را می بازد. پس بیا من و شما برویم کنار ایشان بنشینم . این که دارد کار می کند کنارش باشیم نرویم پشت خاک ریز بنشینیم که وقتی چشمش به ما افتاد روحیه اش تقویت شود و بهتر کار می کند . خوب خودش اول بلند شد رفت من هم پشت سرش رفتم راننده بولدزر که کاری می کرد به راننده می گفت نترسی ماهم کنارت هستیم . شما کارت را انجام بده . ایشان هم با یک روحیه خیلی قوی تر شروع کرد به کار کردن . الحمدا... تا حد زیادی از آن خاکریز را زد . در آخر کار بود که آن بنده خدا مجروح شد.