https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/159894

شناسه خبر: 159894
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۳:۱۸

عشق به جهاد

یادم است یک شب آقای حسین رضوانی حدودساعت یازده شب به منزل ماآمد وگفت آقامهدی گفتم:جانم بگو .گفت الان اطلاع دادندکه عملیاتی درپیش است و به نیروی زیادی نیاز داریم .الان هم از روی نیاز به منزل شما آمده ایم گفتم خو ب چکار کنم ؟گفت لباسها یت رابپوش وهمراه من بیا آماده شدم وهمراه آقای رضوانیبه در منزل آقای شفیعی رفتیم.خود ایشان در را باز کرد .گفتم:علی جان آماده باش هنوز صحبتم تمام نشده بود که لبخندی زد و گفت من همیشه آماده ام هیچگاه خنده از چهره ایشان محو نمی شد گفتم بسیار خوب آماده باش که صبح میخواهیم به جبهه برویم همه میآیند پایگاه بسیج شما هم بیائید بعد آقای شفیعی گفت همین الان میآیم که آقای رضوانی گفتنه آلان نیاز نیست بیائید فردا صبح منتظر شما هستم .بعد از منزل ایشان دنبال چند تن دیگر از دوستان هم رفتیم فردا صبح شهید شفیعی علاوه بر خودش دو سه نفر دیگررا نیز آورده بود. ایشان با وجود اینکه مستاجر بود وتازه ازدواج کرده بودولی همیشه برای جبهه رفتن آماده بود واز همه چیز میگذشت