https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/160124

شناسه خبر: 160124
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۳:۱۹

عشق شهادت

به روایت از غلامحسین دعوتی : در اواخر سال 1363 بود که برای دومین بار به جبهه اعزام شدم . و به عنوان پیک در قرارگاه نجف اشرف در اسلام آباد غرب مشغول خدمت شدم . یک روز در پادگان پسر بچه حدود 10 ساله نظرم را جلب کرد ، خیلی تعجب کردم که در بین برادران رزمنده این کودک چرا به اینجا آمده است ؟ و این پسر چه کسی است ؟ او را صدا زدم گفتم چطوری حالت خوبه با او احوال پرسی کردم او خیلی صحبت کردم . از او پرسیدم از کدام شهرستانی ؟ گفت از تربت جام. گفتم : پسر کی هستی ؟ گفت :پسرم ابراهیم شریفی . گفتم : پدرت کجاست ؟ کمی آن طرف تر پدرش با چند نفر از برادران مشغول صحبت و خندیدن بودند ، بی اختیار به طرف آنها رفتم و با آقای شریفی سلام و احوال پرسی و رو بوسی کردم و با سه نفر دیگر از کمله شهید علی حسینی - که فرمانده تیپ حر - رو بوسی کردم .صحبت های قبلی آنها را که با هم داشتند نمی دانم چه بود و چه گفتند ولی پس از اتمام احوال پرسی از من پرسید چه خبر ؟ می خواستند که من یک حرفی بگویم . من با تندی و تشر معترضانه به شهید گفتم : چرا این طفلک بچه را به اینجا آورده ای ؟ و لحظه خطر حمله هواپیما و شهید شدن وجود دارد چرا جانش را به خطر انداختی ؟ خوب است خودت شهید شوی ، برای او هنوز خیلی زود است . شعید ابراهیم شریفی در جواب فرمود : من هر لحظه آماده شهادت هستم ولی فکر می کنی که شهادت نصیب هر کس و نا کسی و نا لایقی می شود . ای برادر دعوتی آدم هایی اینجا شهید می شوند که از هر نظر پاک باشند ، من هنوز پاک نشده ام ، این کودک خیلی پاک است او را آورده ام تا شاید شهید شدم و من هم جزء خانواده شهدا شوم . پس از شنیدن این جواب از شهید ابراهیم شریفی از گفته ام شرمنده شدم ولی شهید سید علی حسینی فرمانده تیپ حر در جواب برادر شریفی فرمودند من تو را به عنوان شهید می شناسم باید یک عکس با هم بگیرید که در آینده یک یادگاری از شهید داشته باشم شهید ابراهیم شریفی فرمود من هم تو را شهید اسلام می دانم . یک عکس در کنار هم از تو می خواهم داشته باشم .