https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/160182
شناسه خبر: 160182
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۳:۱۹
عشق به ائمه اطهار
به روایت از موسی کشتمندی : یادم است برادرم در سنین جوانی اش به خاطر علاقه ای که به کربلا و امام حسین (علیه السلام) داشت تصمیم گرفت عازم عراق شود. خودش برایم سفرش را این گونه نقل کرد. به همراه فردی که راه را بلد بود تصمیم گرفتم به طور غیرقانونی از طریق کویت خودم را به عراق برسانم ابتدا به آبادان رفتیم و سپس از آنجا عازم کویت شدیم در کویت توسط نیروهای پلیس آنجا دستگیر شدیم، حدود سه الی چهار روز نیز در بازداشت کویتی ها بودیم سپس ما را به آبادان بازگرداندند. در ضمن آنجا هر چی داشتیم از ما گرفتند و هیچ پولی برایم نمانده بود وقتی به آبادان آمدم حدود دو روز بود چیزی نخورده بودم و بسیار گرسنه بودم دیگر نای راه رفتن نداشتم، پولی هم برایم نمانده بود تا برگردم همین طور بی هدف در آبادان حرکت می کردم تا به کافه ای رسیدم یک بنده خدایی کنار کافه آجیل فروشی می کرد. من هم بی اختیار همان جا ایستادم پس از چند لحظه ای آن مرد گفت چه شده است جوان؟ چرا اینقدر چشم هایت فرو رفته است مثل اینکه خیلی گرسنه هستی گفتم حاجی حقیقتش حدود چهل و هشت ساعت است که چیزی نخورده ام. گفت مگر کجا بوده ای که دو روز است چیزی نخورده ای؟ جریان را برای او تعریف کردم گفتم که قصد زیارت کربلا داشته ام ولی به دست کویتی ها اسیر شده ام و تمامی پول ها و امکاناتم را گرفته اند و مرا با این حال که تو می بینی در آبادان رها کرده اند. آن مرد گفت بسیار خوب کاری ندارد. سپس به من کیسه ای پر از پسته داد. گفت اینها را ببر کنار پل (پلی که بین اهواز و خرمشهر است) آنجا این پسته ها را به فروش برسان هر چه که توانستی به فروش برسان و با پولی که به دست می آوری به مشهد برو، برای اینکه گرسنگی ات هم برطرف شود از همین پسته ها بخور. در ضمن مقداری هم نان به من داد کمی هم پول از او گرفتم، در همان کافه ای که آنجا بود دو قران و نیم دادم و یک دیزی خوردم. سپس به همراه پسته ای که آن مرد به من داده بود به مکانی که مورد نظر بود رفتم تا شب همان جا ایستادم ولی هیچ کس از آن پسته ها نخرید. مانده بودم چه کنم فردا دوباره پیش همان آجیل فروش بازگشتم به او گفتم کسی از این پسته ها نمی خرد. گفت تو حتماً همین جوری آن جا ایستاده ای و حرفی نزده ای گفتم مگر چه باید بگویم؟ گفت باید داد بزنی آقا جان بدو بیا پسته بخر گفتم بسیار خوب شعری را که آن مرد گفت به ذهن سپردم و دوباره به همان محل بازگشتم، تا شب حدود نصف پسته ها را فروختم، روز بعد نیز بقیة آنها را به فروش رساندم حدود سیوپنج تومان پول به دست آوردم. دوباره به پیش آن آجیل فروش برگشتم و گفتم پسته هایی را که شما به من دادی را به قیمت سی و پنج تومان به فروش رساندم. آن بنده خدا گفت بسیار خوب ده تومان از آن پول ها را به من بده و بیست و پنج تومان باقی مانده را برای خودت بردار، ان شاءالله به سلامت به مشهد خواهی رسید. از او تشکر و خداحافظی کردم. کرایه تا اهواز را نیز به من داد که حدود دو تومان می شد. به اهواز آمدم چون از آبادان به تهران اتوبوس مستقیم وجود نداشت کرایه از اهواز تا تهران دوازده تومان بود. آن را پرداخت کردم و به تهران آمدم وقتی رسیدم. فقط سیزده تومان پول برایم باقی مانده بود کرابه تهران تا مشهد هم دوازده تومان بود. در این صورت فقط یک تومان برایم باقی می ماند چاره ای نداشتم باید بلیط تهران مشهد را می گرفتم و سوار اتوبوس می شدم از اهواز تا تهران هم چیزی نخورده بودم و گرسنگی خیلی به من فشار می آورد. فقط یک تومان داشتم باید از مشهد تا تربت را نیز طی می کردم که کرایة آن حدود دوازده قران بود. بنابراین نمی توانستم با یک تومان باقی مانده غذایی را برای خودم تهیه کنم. بلیط را خریداری کردم، ولی خیلی گرسنه بودم. خلاصه همین جور که می آمدم ناگهان چشمم به دو عدد نان تفتان تازه که دست مردی بود افتاد. او هم که انگار متوجه گرسنه بودن من شده بود گفت جوان مثل اینکه خیلی گرسنه ات است. گفتم بله او هم یک عدد از نان هایش را به من داد. نان را خوردم و از او تشکر کردم سپس سوار اتوبوس شدم و خودم را به مشهد رساندم و از آنجا نیز با یک تومانی که برایم باقی مانده بود به تربت آمدم. دو قرانی را که کم داشتم نیز از یکی از دوستانم در مشهد گرفتم.