https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/160191

شناسه خبر: 160191
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۳:۱۹

پیش بینی شهادت

یه روایت از محمدحسن نظرنژاد : چند شب قبل از عملیات وقتی با حاج شریفی صحبت می‌کردیم، من دیدم که اشک در چشمان این مرد بزرگ حلقه زده است، می‌گفت این عملیات شاید آخرین عملیاتی باشد که با هم باشیم. من گفتم که ما انشاءالله در کنار هم تا فتح کربلا خواهیم ماند. گفت: نه، این عملیات، عملیاتی است که سرنوشت حق و باطل را تعیین خواهد کرد. من این گفته را در دل داشتم تا شب 65/10/23 ساعت 10 شب بود که دیدم برادر شریفی آمد و در کنارم نشست. گفت: خسته شده‌ای؟ گفتم در واقع بلی خسته شده‌ام، ولی آن چیزی که ما را وا می‌دارد بجنگم اعتقاد ماست. او گفت شما بروید امشب را استراحت کنید. من با دشمن می‌جنگم و شما فردا صبح بیائید و انشاءالله منطقه را از وجود دشمن پاک ببینید. وقتی که من به سوی قرارگاه تاکتیکی در حرکت بودم، مرا صدا کرد و گفت بیا با هم خداحافظی کنیم. هنگامی که خداحافظی‌ کردیم گفت: قول شفاعت بده. من گفتم من که شهید نمی‌شوم. گفت بالاخره ما هم از فولاد ساخته نشده‌ایم. ممکن است شبهای آخر عمرمان باشد.گفتم: چه می‌گویی؟ چرا این‌طور حرف می‌زنی؟ گفت: من در خواب دیدم که امشب شب آخر عمر من است. من گفتم: پس شما قول شفاعت بده. گفت انشاءالله صورت همدیگر را بوسیدیم و با چشمی اشک‌آلود گفت: خداحافظ و از من جدا شد و به سمت خط با قدمهای استوار و محکم حرکت کرد.من هم به سوی قرارگاه تاکتیکی حرکت کردم که تا آنجا حدود 4 کیلومتر راه بود. حدود یک کیلومتر آمدم. ناگهان مثل اینکه کسی به من می‌گفت کجا می‌روی؟ خط لشکر امام رضا (ع) بدون مسئول است. من به سمت راستم نگاه کردم دیدم که شهید سید علی ابراهیمی ایستاده است. به او گفتم: نمی‌دانم چرا حالم دیگر خوب نیست. گفت: از خستگی زیاد است. همین‌طور که ایستاده بودیم و با هم حرف می‌زدیم، ناگهان بی‌سیم‌چی شهید شریفی را دیدم که در کنارم با چشم گریان می‌گوید: حاجی افتاد. گفتم حاجی در خط است. گفت: بلی، بغض گلویش را گرفته بود و خودش را نتوانست کنترل کند و با گریه گفت: حاجی شهید شد.گویا تمام منطقه جنگی بر سرم خراب شد و پاهایم سست شد و دیگر قادر به حرکت نبودم. نمی‌دانم چگونه خودم را به محل شهادت او رساندم. وقتی که به او رسیدم با جسم بیجان او روبه‌رو شدم.پیکرش را بچه‌های انصار با چشم گریان در پتو پیچیده بودند و در کنار نعش او نشسته بودند و گریه می‌کردند. وقتی چشمم به صورتش افتاد، دیدم همچون خورشید می‌درخشد و لبخندی بر لب دارد، گویا سفارش می‌کرد که مردانه بجنگید و نگذارید خون شهدا پایمال شود. دستم را زیر سرش گرفتم. احساس کردم با چشمانش مرا تشویق به پیکاری سخت می‌کند. با دست دیگر چشمانش را بستم و به بچه‌های انصار گفتم: او را با آمبولانس به پشت خط انتقال دهند.بچه‌ها، او را در آمبولانس گذاشتند و به سوی معراج شهدا حرکت کردند. از شریفی جدا شدم، در حالیکه دلم همراه او می‌رفت. نگاهم را به آمبولانس دوخته بودم تا جایی که در تاریکی از نظرم محو شد.