https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/160335

شناسه خبر: 160335
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۳:۲۱

بدون عتوان

یکی از خواهرانم که معلم شده بود به یکی از روستاهای دور دست سبزوار به نام خوشاب منتقل شد چون تازه ازدواج کرده بود برایش یک سری مشکلا ت پیش آمده بود بطوری که هفته ای یک بار یا دوهفته ای یک بار به مشهد می آمد و بر می گشت و این مسئله خیلی برایش مشکل ایجاد کرده بود مادرم نیز خیلی اصرار داشت که او به مشهد منتقل شود بدین منظور به برادرم حمید رضا که آن زمان دوست و آشنای زیادی داشت و می توانست به راحتی او را به مشهد منتقل کند گفت : که این کار را بکند هرچه مادرم اصرار کرد که ایشان در این راه قدمی بردارد قبول نکرد یک روز که به منزل مادرم رفتم تا دیدار و دلجویی داشته باشم دیدم که مادرم شدیداً ناراحت است و گریه می کند من هم سریع تلفن را برداشتم و به برادرم زنگ زدم و بعد از سلام و احوالپرسی کلی از او خواهش کردم و گفتم : می دانم که شما اگر بخواهی می توانی او را به مشهد منتقل کنی می دانی خوهرت آنجا با چه مشکلاتی روبرواست ایشان گفت : تو از کجا می دانی کس دیگری را که بخواهند به جای او بفرستند این مشکلات را نداشته باشد هرکس ازگرفتاری خودش خبر دارد اگر قرار باشد که ما با رابطه ها کار انجام دهیم باز همان رژیم سابق می شود مگر جز این است که این همه زحمت کشیدیم و خون دادیم تو از خدا بخواه که اگر صلاح می داند چون خدا صلاح بندگانش را بهتر می داند- به مشهد منتقل شود در غیر این صورت هر وقت امتیازش بالا رفت خودش به مشهد منتقل می شود ولی از من هیچوقت این را نخواسته باش که این کار را انجام دهم وحتی اضافه کرد که من خودم به خواهر گفته ام که تو باید سعی کنی کاری را قبول کنی که مشکلترین باشد جرا که اجر و پاداشش بیشتر است مگر جز این است که به دنیا آمدی که به تکامل برسی و انسان با این سختیها و مشکلات به تکامل می رسد و مگر جز این است که ائمه ما همین مشکلات و سختیها را دیدند و بالاخره هرچه من تلاش کردم و با او صحبت کردم بی فایده بود و قبول نکرد و در عوض او من را قانع کرد و این درسی برای من شد