https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/160843
شناسه خبر: 160843
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۳:۲۸
شجاعت و شهامت
به روایت از عباس علی شرفی : با شاکری در همین منطقه جنوب بودیم و از فرمانده مان بود. بقیه فرماندهان در مرخصی بودند و او به تنهایی چند گردان را اداره می کرد. دشمن با کالیبر به طرف ما شلیک می کرد و ما مجروح زیادی می دادیم. روز بروز روحیه مان ضعیف تر می شد و شاکری می آمد و به ما روحیه می داد. تا اینکه یک روز چند نفر از ما را صدا زد و شروع به صحبت نمود و گفت: یک نفر که تیراندازی و جرأتش زیاد است با من بیاید تا این کالیبر دشمن را خاموش کنیم. من اسلحه ام را برداشتم و گفتم که می آیم تا اینکه شب شد. او یک کلت با سرنیزه برداشت و به طرف دشمن در تاریکی به راه افتادیم. او بلد بود که از کجا برویم و به نزدیکی دشمن رسیدیم. گفت: آن کالیبر که به طرف بچه های ما شلیک می کند می بینی؟ او را باید خاموش کنیم. کمی جلوتر رفتیم تا اینکه خیلی به دشمن نزدیک شدیم. منطقه پر از نی بود. من در میان نیزارها مخفی شدم و سر دشمن را نشانه گرفتم. اما شاکری گفته بود: که تا دشمن مرا ندیده تو شلیک نکنی. تا من با اسلحه سرد او را خلاص کنم. یک نفر بیشتر پشت کالیبر نبود که شاکری از پشت دشمن جلو رفت و با سرنیزه چنان ضربه ای زد که دشمن صدایش بیرون نیامد. من جلوتر رفتم و دو نفری کالیبر دشمن را برداشتیم و به طرف نیروهای خودی آمدیم و آن کالیبر را بر علیه دشمن به کار بردیم و دیگر بدان صورت تلفات نمی دادیم.