https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/160960

شناسه خبر: 160960
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۳:۳۰

خاطرات جنگي

راوی محمد شاد ششتمد : یکی از همرزمانش که نیشابوری بود می گفت: وقتی به آن طرف دریا رفتیم حسن به معاونش گفت: برو و تیربار را از کار بینداز. معاونش تا از پناهگاه بیرون می آید مورد هدف دشمن قرار می گیردو مجروح می شود که او را به داخل پناهگاه می برند. نفر بعدی که برای از کار انداختن تیربار می رود نیز به شهادت می رسد. بعد خود حسن رفته ، تیربار را از کار انداخته که بعد از آن جنگ تن به تن آغاز می شود. همرزمش می گفت:فرمانده به من گفت: رهایش کن، نگاه نکن، بیا برویم و من کاردی که بغل پایش بود برداشتم و به فرمانده دادم . حدودا" سه چهار روز همانجا بود و بعد از آن جنازه اش را آوردند.