https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/162660
شناسه خبر: 162660
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۴:۰۵
تدبير نظامي و مديريت
راوی جواد خضرائی راد: آموزش ما شروع شد . قبل از آن هیچ صحبتی برای کسی نشده بود و هیچ آمادگی حضور هم برای کسی ایجاد نگردیده بود و شاید خود این قضیه هم ترفندی و آموزشی بود . صبح روز سوم ورود به منطقه ، برادر شهید حسن ستوده _ که از این پس نامش را می برم و عمده خاطرات و تعاریفم برای رسیدن به شناخت شخصیت اوست _ به درب سنگر آمد و پس از یک برخورد همراه با طمئنینه به ما گفت : ( برادران بیرون بیایند ) بالطبع بیرون آمدیم . ایشان از جلو نظام داد و عقب گرد زد و یک مسیری را تا رودخانه رفتیم . وی گفت : ( به داخل رودخانه بروید ) ایشان با توجه به تندی برخوردی که شهره بود و این بار برای آن طمئنینه ای که در این برخورد بود بداخل آب رفتیم . در شرایطی که سرمای هوا یک چیزی نزدیک صفر بود . یعنی هوا آنچنان سرد بود که بازدم ما بصورت بخار دیده می شد . بداخل آب رفتیم . آب هم تا بالاتر از سینه می آمد و سرد بود . نزدیک یک ربع ساعت در آن آبها راهپیمایی کردیم . ایشان دستور بیرون آمدن دادند و باز با همان برخورد از ما خواستند که بدویم . شاید بتوان گفت که اولین بارمان در آموزش بود که دو ساعت دویدیم . دویدن روی زمین صاف نبود بلکه رفتن به بالای ارتفاع و پایین آمدن بود . در حین این دو ساعت چندین نفر در اثر ناتوانی در راه ماندند و اما لباسهای ما به تن ما خشک شده بودند و اگر این حرکت نبود یقیناً برادران چندین ماه مریض می شدند . این برخورد اولین برخورد شروع آموزش ما بود . ایشان در برگشت از راهپیمایی آموزشی طی یک سخنرانی اعلام نمودند : ( برادران از این به بعد را شروع آموزش بدانند و خود را برای یک آموزش سخت آماده کنند ! ) و یک سری توضیحات دیگر هم داد که بیشتر حکم توضیح داشت و ... بهر صورت با توجه به آن برخورد سخت و شرایط دشوار آموزش ، تعداد نیروها از 110 نفر به 20 نفر کاهش یافت و عده کثیری ترک آموزش نمودند . از طرف مسئول واحد یا لشکر با توجه به عملیاتی که در آینده پیش رو بود عنوان می شد که سعی شود ضعیف تر برخورد گردد ! با ایشان در ماههای بعد در زمان کار که صحبت می کردم « و از علل سخت گیریهایش سؤال می کردم » گفت : «اگر یک نفر هم از این آموزش بیرون می آمد کار آیی همان صدنفر را داشت ! » شاید گفته ایشان مصداق داشت چون احساس می کردم همانطور شد . و قتی که عده ای از برادران رفتند محل آموزش ما تغییر کرد و در همان شعاع و در همان منطقه یک چیزی حدود ده کیلومتر به ارتفاعات نزدیکتر شدیم . منطقه ای بود که ما به هیچ وجه با هیچ کس تماس نداشتیم و اصولاً یگان رزم سپاه و ارتش هم در آن منطقه حظور نداشتند منطقه خشک و خالی و بی صدا و بی روح بود و لازم بود ما در آنجا باشیم . آن چیزی که برای ما مقرر شده بود دو چادر و یک مقدار از وسایل کمی پیرامون زندگی و وسایل آموزش بود . روز اول به عنوان اولین کار آموزشی برای ما « قدم شمار » گذشتند تا ما تعداد قدمهایمان را مثلاً در قشرارهای مختلف بدانیم . « این بار شدید ترین برخوردها را شاهد بودیم » و در آن شرایط سخت روزانه بعد از سایر کارها ، چیزی حدود هشت ساعت راهپیمایی داشتیم که یا سینه خیز و یا رفت و آمد از کوه بود . قابل توجه آنکه ما با اینکه محکم ترین پوتینها را داشتیم بعد از 22 روز آنقدر پوتینهایمان پاره شدند که برای ما پوتین آوردند . در طی 24 ساعت شبانه روز گاهی اصلاً خواب نداشتیم و ما قبل از آن هرگز چنین وضعی را در هیچ آموزشی ندیده بودیم . از روزهای آخر آموزش 40 روزه آموزش ما دو هفته مانده بود در حالیکه تنها 11 نفر باقی مانده بودیم . این تعداد هم عده ای بودند که با هم در یک جا بودیم به همدیگر خو گرفته بودیم و عملاً بچه های بسیار مؤمن و معتقد و سختکوشی بودند و عزم خود را جزم نموده بودند که حتماً بمانند ... نحوه ای که برادر ستوده به ما آموزش می داد طوری بود که نا خواسته جذب آموزش می شدیم چرا که خود ایشان در تمام « مراحل » آموزش شرکت فعال داشت و کسی در آموزش به پای ایشان نمی رسید ... ایشان در طول 35 روزی که به اصطلاح به حال آمدیم شاید ده بار هم برای ما صحبت نکرد بلکه صحبتهایش بصورت خیلی کوتاه و در رابطه با تئوری عمل بود و جالب تر آنکه ایشان بعضاً در طول آموزش روزانه که حدوداً 18 تا 19 ساعت طول می کشید هیچ صحبتی نمی کرد اما آن چیزی که تشخیص داده می شد این بود که ایشان دائماً زیر لب زمزمه می کرد . فکر می کنم ذکر می گفت ... چیزی که قابل پذیرش بود اینکه حتی یک برخورد شهید ستوده باعث ایجاد ذهنیت خلاف و یا عقده نمی شد بلکه احساس می گردید که این یک روش آموزشی است و ضرورتاً این رکن هم باید انجام بشود و اگر نشده عیب از ماست ! ما بارها می دیدم که یک مربی در یک جایی دو عدد تیر زیادتر می نویسد و یا لحن سخت و خشنی با نیروها داشته است دهها نفر اعتراض می کردند اما ایشان در شرایطی که دستهای ما 30 سانت زخم کامل داشت و هر روز لاغر تر می شدیم و دیگر برداشتن سلاح هم برایمان مشکل بود و حتی گاهی اوقات در عرض 48 ساعت اجازه خوردن یک لقمه نان و خرما را هم نداشتیم « هرگز مورد اعتراض قرار نمی گرفت » .. در روزهای آخر تقریباً اوقات فراقت بیشتر بود و وقتهایی برای دعا و نماز پیدا می شد . جداً از دیدن چنین شهیدی که در یک تعریف ناصحیح باعث رعب می شد باز مشتاق دیدارشان بودیم چرا که طمئنینه و جذابیت برخورد وی چیز بی همتایی بود یعنی کمتر کسی یافت می شود که آنقدر اعتماد به نفس داشته باشد که درآن آموزش به آن سختی حتی دهان به یک شوخی و یا یک حرف کوچک باز نکند و در برخورد با یک سری سیستمها از طرف نیروها خود را کنترل کند و یا یک حرف کنترل نشده بگوید !... در پایان آموزش ، ایشان یک صحبت کوتاهی که برای ما از یک ساعت چندین ساعته هم ارزشش بیشتر بود در مورد کارها و سختیهای آموزش بیان نمود و با همان برخورد خشک که ذره ای محبت در آن یافت نمی شد از ما معذرت خواست و از شرایط آموزش قلمداد نمود . ... پس از اینکه به پایگاه ظفر ایلام منتقل شدیم برخورد شهید ستوده با ما باز تر و قابل پذیرش تر شده بود اما در هر صورت برای ما ناراحت کننده نبود که چرا درآن مقطع آموزش از ما یک چیزی می خواست که درک کرده بودیم ... بین ما 11 نفر یکی برادر شهید بهرام جعفری بود که اعزامی از مازندران و در طی عملیات بدر شهید شد و پیکرش هم بر نگشت . دوم برادری بود که احتمالاً معاون طرح عملیات وقت ناحیه خراسان بود و نه نفر دیگر از مشهد بودیم . دو نفر از فاروج و بجنورد بودند . یک نفر شهید داوطلب از قوچان بود و دو تا از نواحی دیگر خراسان که پس از چند روزی از پایگاه ظفر به منطقه دیگری رفتیم .