https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/164384
شناسه خبر: 164384
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۴:۲۹
نوجوانی و جوانی
با توجه به اینکه خانه ها آب نداشت، یک سطل دستش بود و می رفت برای خانه و هم برای گاوها آب می آورد. ایشان خیلی فضول هم بودند، یک لحظه سرجایش نمی ماند. یک روز سطل هفت ، هشت کیلوئی را برداشته بود که آب بیاورد ، می خواستاز رودخانه اب بر دارد که مادرم در آنجا بوده و می گوید: " تو نمی توانی. " شهید می گوید: " نصفه اب می کنم. " که ناگهان در رودخانه می افتد. مادرم نمی تواند بگیردش و فریاد می زند. و آب حدود 30 متر می بردش، که او را می گیرند. بعدها وقتی که ما می گفتیم: " باز هم می روی آب بیاوری؟" می گفت: " من می روم ولی این بار مواظب هستم و سطل را کمتر آب می کنم."